احیای تفکر اسلامی قسمت اول(word)
فهرست مطالب حق و باطل - 2 حق و باطل به ضميمه احياى تفكر اسلامى متفكر شهيد استاد مرتضى مطهرى - 1 حق و باطل مجموعه سخنرانى از : استاد شهيد مرتضى مطهرى چاپ سوم : 1 / 12 / 1362 تعداد : 000 / 10 نسخه حروفچينى , چاپ و صحافى : چاپ و نشر علامه طباطبائى ناشر : انتشارات صدرا كلبه حقوق محفوظ است 1 فهرست مطالب مقدمه 5 حق و باطل 7 حق و باطل در جهان هستى 9 حق و باطل در جامعه و تاريخ 13 اصول فلسفه تاريخ ماركس : 20 1 - نفى فطرت و غريزه 20 2 - اصالت اقتصاد 21 تز اصلاحى و علمى بودن ماركسيسم 27 چرا ماركسيستها تاريخ را تاريك معرفى مى كنند ؟ 31 نظريه اسلام 34 نگاهى به قرآن 37 نمود داشتن باطل و اصيل بودن حق 49 طفيلى بودن باطل و استقلال حق 52 غلبه ظاهرى باطل و پيروزى نهايى حق 61 احياء تفكر اسلامى 65 اقبال و احياء فكر دينى 67 روح اسلامى در مسلمين مرده است 76 منطق ماشين دودى 81 همبستگى , يكى از علائم حيات 82 تفكر ديروز و امروز مسلمين درباره ميزان تأثير عمل در سعادت انسان 95 آسيب شناسى 96 ريشه هاى آسيب ديدگى طرز تفكر اسلامى ما 96 عمل , تكيه گاه تعليم و تربيت اسلامى 97 نقش امويها در پيدايش اين آسيب 98 چرا فكر تحقير عمل پيدا شد 99 ايمان چيست ؟ 100 فكر مسخ شده 109 مسئله بست 110 تفكر زنده و تفكر مرده 117 حيات بدن و حيات روح 118 فطرت يا هسته حيات انسانى 119 زندگى يعنى بينايى و توانايى 120 خود زندگى غير از شرايط زندگى است 121 حس اعتماد به نفس 122 توكل , مفهومى زنده كننده و حماسى 125 توكل مسخ شده و وارونه 125 زهد در اسلام 126 زهد منفى 126 زاهد به كم قناعت مى كند ولى هر كم قناعتى زاهد نيست 127 مسئله ولايت از قبل جائر 129 زهد , قدرت روحى است نه ضعف اقتصادى 129 زاهدهاى ما , هم ضعف اخلاقى دارند و هم ضعف اقتصادى 130 حضرت على ( ع ) و كارهاى توليدى 131 تفكر اسلامى درباره زهد و ترك دنيا 137 زهد و ترك دنيا 138 آيا زهد يعنى بى رغبتى طبيعى ؟ 139 برداشت غلط ديگر از زهد 145 مفهوم واقعى زهد 148 هدفهاى زهد اسلامى 149 حديث حضرت على ( ع ) در فلسفه زهد 152 فلسفه زهد در تفكر اسلامى 157 داستان امام صادق ( ع ) در خصوص همدردى 162 زهد به خاطر آزادى و آزادگى 163 شرايط ضرورى طبيعى 163 شرايطى كه در اختيار انسان است 164 عادت , دلبستگى مى آورد و دلبستگى , اسارت 164 آزادگان , همواره مى خواهند ساده زندگى كنند 165 فلسفه سبكبالى و سادگى در زندگى رهبران 165 تعينات يا قيد و بندها و اسارتها 166 زهد و مقتضيات زمان 169 زهد براى درك لذتهاى معنوى 173 زهد عارف از نظر بوعلى سينا 175 4 5 مقدمه كتاب حاضر از دو بخش تشكيل شده است بخش اول آن تحت عنوان (( حق و باطل )) است كه تلفيق شده پنج گفتار استاد شهيد مرتضى مطهرى در همين زمينه مى باشد كه سه گفتار آن در يك مدرسه دينى واقع در دماوند ايراد شده و دوتاى ديگر , قسمتى از بحثهاى آن شهيد سعيد تحت عنوان (( فلسفه تاريخ )) است كه در منزل ايشان تدريس مى شد تاريخ ايراد اين پنج گفتار به سال 56 باز مى گردد. بخش دوم اين كتاب , (( احياء تفكر اسلامى )) نام دارد كه مجموع پنج سخنرانى استاد تحت همين عنوان در حسينيه ارشاد مى باشد گفتار اول اين بخش در تاريخ 7 / 2 / 1349 به مناسبت يادبود اقبال لاهورى و چهار گفتار ديگر هر يك به فاصله يك هفته از گفتار قبلى ايراد شده اند . در تنظيم اين كتاب , هيچ دخل و تصرفى از سوى ويراستار در اصل مطلب نشده و تنها در برخى موارد , اصلاحات اندك عبارتى صورت گرفته است به طورى كه حالت گفتارى مطالب بخصوص در بخش دوم كتاب كه احتياج به تلفيق نداشته , حفظ گرديده و شيرينى كلام استاد محفوظ مانده است اميد است كه اين اثر نيز همچون ديگر آثار آن متفكر شهيد در اشاعه معارف اسلامى و استحكام پشتوانه فرهنگى انقلاب اسلامى مفيد افتد . انتشارات صدرا 6 7 حق و باطل 8 9 بسم الله الرحمن الرحيم از مباحث مهم جهان بينى , بحث حق و باطل است . اين بحث كه در قرآن نيز به كرات از آن سخن به ميان آمده است , در دو قلمرو مورد توجه و بررسى قرار مى گيرد : 1 . در جهان هستى 2 . در جامعه و تاريخ اين مقاله بيشتر به قسمت دوم توجه دارد , هر چند كه خلاصه اى از بحث حق و باطل در جهان هستى نيز در آن مطرح مى شود . حق و باطل در جهان هستى آيا نظام عالم نظام حق است ؟ نظام راستين است ؟ نظامى است آنچنان كه بايد باشد ؟ آيا هر چيزى در اين نظام كلى در جاى خود قرار دارد ؟ يا نه , نظام باطل است ؟ در عالم هستى باطل راه دارد ؟ چيزهائى هست كه نبايد باشد ؟ كل نظام پوچ و بى هدف و بى غايت است ؟ در برابر اين پرسشها و نظاير آن انديشمندان و متفكران چند 10 دسته شده اند : عده اى نظر اول را برگزيده اند و برخى نظر دوم را , و گروهى ديگر به نظرى متفاوت با هر دو دسته قبلى معتقد شده اند بعضى فيلسوفان و از آن جمله اكثر ماديين نسبت به جهان ( و نيز نسبت به انسان ) بدبين بوده اند و جهان را در مجموع خود يك امر نبايستى و نامطلوب و كور و كر و بى هدف مى دانسته اند در مقابل , الهيون و مكاتب الهى و خصوصا اسلام بطور قاطع و صريح خلقت عالم را بر حق مى دانند و آن را عين خير و نيكى و حسن مى شمارند و برآنند كه هيچ كاستى و زيادتى در آن راه ندارد و باطل و لغو و بازيچه نيست , و هيچ امر نبايستى در نظام جهان هستى وجود ندارد : الذى احسن كل شى ء خلقه ( 1 ) , ربنا الذى اعطى كل شى ء خلقه ( 2 ) : پروردگار ما خلقت هر چيز را نيكو ساخت , و هر آنچه لازمه خلقتش بود به او عطا كرد . نظريه سومين گروه اين است كه جهان ( و انسان ) تركيبى است از خير و شر , نيمى مطلوب و نيمى نامطلوب است , نيمى بايستنى و نيمى نبايستنى است ما دوگانگى را در جهان مى بينيم در اين عالم , خير و شر , حق و باطل , نقص و كمال , مرض و سلامت , مرگ و حيات , بى نظمى و نظم , ظلم و عدل , فساد و صلاح , خرابى و آبادانى زياد به چشم مى خورد اين دوگانگى نشانه اين است كه در مبدأ و منشأ هستى دوگانگى وجود دارد , زيرا امكان ندارد كه در آن واحد همه عالم از يك مبدأ و يك اصل ريشه گرفته باشد , و در عين حال اختلاف و دوگانگى در آن وجود داشته باشد فكر ثنويت و دوگانگى پرستى كه در 1 - سوره سجده , آيه 7 . 2 - سوره طه , آيه 50 . 11 ايران باستان رواج داشته , از اينجا ناشى شده است كه براى جهان دو مبدأ قائل شده اند : مبدأ خير و نور و خوبى , و مبدأ شر و ظلمت و بدى , و معتقد شدند كه سپاهيان و نيروهاى اين دو مبدأ يعنى سپاهيان يزدان و سپاهيان اهريمن همواره با يكديگر در نبرد و ستيزند گرچه نويد دادند كه بالاخره در پايان جهان سپاهيان خير و نور بر سپاهيان شر و ظلمت پيروز خواهند شد , سپاه شر و ظلمت شكست خواهد خورد و سپاه خير و نور باقى خواهد ماند . گرچه بحث خير و شر را در كتاب (( عدل الهى )) به تفصيل شرح داده ايم , اما در اينجا نيز به مناسبت اشاره اى به آن مى كنيم . در حكمت الهى اصالت در هستى با حق است , با خير است , با حسن و كمال و زيبائى است , باطلها , شرور , نقصها و زشتيها در نهايت امر و در تحليل نهائى به نيستى ها منتهى مى شوند , نه به هستى ها شر از آن جهت كه هست شر نيست , بلكه از آن جهت كه منشأ نيستى در شى ء ديگرى مى شود شر است شرور , ضرورتهائى هستند كه لازمه هستى خيرها و حق ها و به صورت يك سلسله لوازم ذاتى لاينفك مى باشند كه اصالت ندارند و در مقام مقايسه با حق ها و خيرها به منزله (( نمود )) هايى در مقابل (( بود )) ها هستند كه اگر آن بودها بخواهند باشند اين نمودها هم قهرا بايد باشند . مسئله اصلى , مسئله پيدايش ماهيت است كه به تبع وجود پديد مى آيد هستى مطلق , خير محض است كه هيچ شر و نقص و زشتى در آن راه ندارد در اين مرتبه از هستى كه مرتبه ذات حق است , نه ماهيت در كار است و نه نيستى اما مخلوقات الهى كه از او وجود 12 يافته اند ضعف وجودى دارند , چرا كه لازمه فعل بودن يك فعل , تاخير از فاعل است و جز خدا كه فاعل عالى الاطلاق است , همه مخلوقات فعل او محسوب مى شوند و لذا ضعف و نقص دارند لازمه فعل بودن , ماهيت داشتن است و همين طور فعل فعل يك درجه از او نازل تر است به اين ترتيب نيستى در عين اينكه اصالت ندارد در هستى راه پيدا مى كند تا مى رسيم به عالم طبيعت يا ناسوت كه از نظر حكماى الهى ضعيف ترين و ناقص ترين عوالم وجود است , در اينجا نشانه هاى ضعف وجود كه به يك اعتبار نشانه هاى ماهيت و نيستى است , بيشتر پديدار مى شود پس شر و باطل در عين حال كه اصالت ندارد و از سنخ وجود نيست , از لوازم لاينفك درجات پائين هستى است . به اين ترتيب نظام هستى را اگر از آن جهت كه هستى است نظر كنيم , باطل و ماهيت و نيستى در آن راه ندارد , از بالا كه نگاه كنيم نور است , اما از پائين كه نگاه كنيم سايه مى بينيم , سايه يك جسم لازمه جسم است كه در عين اينكه اصالت ندارد ( و هر چه هست نور است ) , اما به واسطه آن جسم براى ذهن ما نمود پيدا مى كند , سايه چيزى نيست جز نبودن نور در يك محدوده , و بودن نور در اطراف آن . حكمت الهى همه چيز را در بسم الله الرحمن الرحيم خلاصه مى كند , مى گويد ظهرالوجود بسم الله الرحمن الرحيم يعنى هستى به نام الله رحمان و رحيم به ظهور مى رسد و از يك ديد خيلى عالى , عالم جز الله و رحمانيت الله و رحيميت الله چيز ديگرى نيست تصور اين معنا مشكل است اما خيلى عالى و لطيف است و اگر انسان اين نكته را درك كرد بسيارى از مسائل براى او حل مى شود در اين بينش , 13 عالم دو چهره دارد : چهره از اوئى و چهره به سوى اوئى , چهره از اوئى رحمانيت خداست و چهره به سوى اوئى رحيميت خدا ساير اسماء الهى , اسمهاى تبعى هستند , درجه دوم و سوم اند خداوند , جبار و منتقم هم هست , اما اصالت از رحمانيت و رحيميت خداست صفات ديگر در واقع از اين اسماء ناشى مى شوند حتى قهر هم از لطف ناشى مى شود , آن اصالتى كه لطف دارد , قهر ندارد ديد توحيدى نمى تواند غير از اين باشد , ديد واقعى فلسفى هم همين است و هستى شناسى واقعى غير از اين نيست . حق و باطل در جامعه و تاريخ قسمت دوم بحث حق و باطل مربوط مى شود به بشر و جامعه و تاريخ در اين قلمرو كارى نداريم به كل عالم هستى كه آيا نظامش خير است , كامل است , احسن است يا نيست , بلكه سؤال در خلقت خود بشر است كه اين چه موجودى است ؟ يك موجود حق جو , عدالت خواه , ارزش خواه و نور طلب است يا برعكس يك موجود شرير , مفسد , خونريز , ظالم و ؟ و يا آنكه انسانها برخى طرفدار حقند و برخى طرفدار باطل و اينها با هم در ستيزند ؟ در اينجا هم چند نظريه وجود دارد : يك نظر اين است كه انسان بحسب جنس , موجودى است شرور و بدخواه و ظالم كه جز قتل و غارت و دزدى و حيله و دروغ از او سر نمى زند , طبيعت او شرارت است و فساد , استثمار است و ظلم اگر هم در تاريخ بشر خير و اخلاق و ارزشهاى انسانى ديده مى شود , اينها امورى جبرى است كه طبيعت 14 او را وادار مى كند كه قدرى چنين باشد درون انسان , انسان را به بدى مى كشاند و گاهى جبر , انسان را به خوبى دعوت مى كند مثلا وقتى كه انسانها در مقابل طبيعت و حيوانات درنده قرار گرفتند متوجه شدند اگر با هم قرارداد صلح اجبارى نبندند نمى توانند از خودشان دفاع كنند , لذا اجبارا بر خودشان تحميل كردند كه يك زندگى اجتماعى داشته باشند و با هم براساس عدالت رفتار كنند چون نفع همه در آن است پس جبر بيرونى انسان را وادار كرد كه خوب باشد , مثل دولتهاى ضعيفى كه در مقابل يك دولت قوى , پيمان صلح و دوستى مى بندند تا از شر او محفوظ بمانند و اگر روزى دشمن مشترك از بين رفت بين خودشان جنگ در مى گيرد هر جمعى به آن دليل جمع است كه مقابل يك ضد قرار گرفته , يعنى اگر او نباشد اينها با هم خوب و متحد نيستند و اگر جمعى دشمنش را از دست بدهد به تفرقه بدل مى شود , دو گروه مى شوند و باز اگر يكى از اين دو گروه از بين رفت آن يكى دو دسته مى شود و همين طور اگر ادامه پيدا كرد و دو نفر ماندند باز با يكديگر مى جنگند و قوى تر مى ماند ( اين مسئله همان داروينيسم اجتماعى است كه از نظريه تنازع بقاء داروين , وقتى كه آن را به غلط در مورد جامعه بشرى تعميم دادند , حاصل شد ) . بسيارى از فيلسوفان ماترياليست دنياى قديم و شمار كمترى از ماترياليستهاى دنياى جديد چنين نظريه اى داشته اند , و با بدبينى كامل به طبيعت بشر مى نگريسته اند اينها بشر را قابل اصلاح نمى دانند و به تز اصلاحى قائل نيستند و ارائه تز اصلاحى از نظر آنان معنا ندارد و مثل اين است كه كسى براى عقرب قانون وضع كند تا خوب شود و 15 كسى را نگزد , حال آنكه : نيش عقرب نه از ره كين است اقتضاى طبيعتش اين است وقتى طبيعت عقرب گزندگى باشد , قانون و تز وضع كردن معنا ندارد بشر هم همين طور , تا وقتى روى زمين است شرارت خواهد داشت و اصلاح پذير نخواهد بود . اين متفكرين عموما به همين دليل خودكشى را تجويز مى كنند , مى گويند چون زندگى شر است و انسان هم شر است يك كار خير بيشتر در جهان نيست و آن پايان دادن به شر زندگى است , تا انسان از اين جهان پر شر و شور و دنياى شر وجود خودش خلاص شود . اين تفكر انحرافى كه از فرنگى ها گرفته شده بود توسط صادق هدايت در ميان ايرانيان مطرح شد او هميشه در نوشته هايش چهره هاى زشت زندگى را مجسم مى كرد , مثل لجنزارى كه جز لجن و گنديدگى چيزى در آن نيست و كرمهائى در اين لجنزار , زندگى كثيفشان را ادامه مى دهند عاقبت هم تحت تأثير حرفهاى خودش خودكشى كرد در سالهائى كه كتابهاى او طرفدار داشت , غالب جوان هاى ايرانى كه خودكشى كردند تحت تأثير كتابهاى او قرار داشتند مانى هم فلسفه اش در همين جهت بود كه زندگى شر است , منتها به ثنويت ميان روح و بدن قائل بود و مى گفت بدن شر است , زندگى مادى شر است , روح در اين بدن حبس است پس هر كس بميرد يا خودكشى كند از شر زندگى رها خواهد شد , مثل مرغى كه از قفس آزاد شده باشد پس هر چند او به زندگى ديگرى قائل بود ولى اين زندگى 16 را صد درصد شر مى دانست ( 1 ) . براساس اين بينش , بشر به حسب غريزه موجود شريرى است و شرارت جزء ذات و سرشت اوست , از اول كه در اين دنيا آمده همين جور بوده , الان هم هست , در آينده هم هر چه بماند همين است و غير از اين نيست , اميد بهبود و آينده خوب براى بشريت خيال است . قرآن در مسئله آفرينش انسان در اين زمينه مطالبى دارد , خداوند وقتى اعلام كرد : انى جاعل فى الارض خليفة ( 2 ) من خليفه و جانشينى در زمين قرار مى دهم , ملائكه با بدبينى نسبت به سرشت انسان , اظهار داشتند : ا تجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء ( 3 ) مى خواهى در روى زمين كسى را قرار دهى كه فساد مى كند و خون مى ريزد ؟ يعنى در سرشت اين موجود جز فساد و خون ريزى چيزى نيست خداوند در جواب آنها فرمود , انى اعلم مالا تعلمون ( 4 ) من چيزى مى دانم كه شما نمى دانيد . يعنى آنها را تخطئه نكرد و نگفت كه دروغ مى گوئيد , بلكه گفت وراى آنچه شما مى دانيد من چيزها مى دانم , شما يك طرف سكه را خوانده ايد , شما عارف به حقيقت موجودى كه من مى خواهم بيافرينم نيستيد , حد شما كمتر از آن است كه او را بشناسيد , او برتر و بالاتر است به اين ترتيب ملائكه , كه قسمتى از كتاب وجودى انسان را شناخته و خوانده بودند و نيمى از آن 1 - مى گويند پادشاه معاصرش به او گفت مى خواهم مطابق فلسفه خودت بهترين خدمت را به تو بكنم و ترا از شر اين زندگى خلاص كنم , و او را كشت . 4 - 2 - سوره بقره , آيه 30 . 17 را نخوانده بودند , اظهار بدبينى كامل كردند حال اگر عده اى از متفكرين جنبه هاى سياه و تاريك زندگى بشر را ببينند و اين طور اظهار نظر بكنند خيلى عجيب به نظر نمى آيد . نظريه ديگرى كه عكس نظريه قبل است مى گويد : طبيعت و سرشت بشر بر خير است , بر حق است , بر درستى و راستى است انسان موجودى اخلاقى و صلح جو و خيرخواه است اصل در طبيعت بشر , نور و عدالت و امانت و تقواست پس چه چيز انسان را فاسد مى كند ؟ مى گويند انحراف بشر علت خارجى دارد , از بيرون به بشر تحميل مى شود , جامعه انسان را فاسد مى كند ژان ژاك روسو چنين عقيده اى دارد و در كتاب معروف خود (( اميل )) مى خواهد نشان دهد كه انسان طبيعى , انسان خارج از جامعه , انسان در طبيعت , موجودى است سالم و درست و پاك , و همه نادرستى ها , فسادها و ناپاكيها از جامعه به او تحميل مى شود لذا روسو به اجتماع و زندگى اجتماعى بدبين است و تز اصلاحى او اين است كه بشر بايد تا حد ممكن به طبيعت برگردد روسو به تمدن جديد خوش بين نيست چون معتقد است كه تمدن جديد انسان را از طبيعت دور مى كند . هر چه انسان از طبيعت دورتر شود فاسدتر مى شود و هر چه به طبيعت اوليه نزديكتر باشد , به انسانيت و درستى و پاكى نزديكتر است نظريه روسو كه فردى مذهبى است از يك نظر شبيه نظريه فطرت است كه در اسلام مطرح شده , و شبيه است به جمله معروف پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم كه فرمود : كل مولود يولد على الفطرة حتى يكون 18 ابواه هما اللذان يهودانه و ينصرانه و يمجسانه ( 1 ) هر بچه اى از مادر بر فطرت پاك اسلاميت متولد مى شود , بعد پدر و مادر او را يهودى يا نصرانى يا مجوسى مى كنند انحراف يهودى گرى , نصرانى گرى , مجوسى گرى مثل است و پدر و مادر به عنوان نمونه دو عامل اجتماعى ذكر شده اند , يعنى فطرت انسان سالم است , جامعه آن را منحرف مى كند در يكى از تعبيرات اين احاديث پيامبر مثالى مى زند , مى فرمايد : اينكه گوش حيوانات خود را مى بريد هيچوقت شده كه اين حيوانات وقتى از مادر متولد مى شوند گوششان بريده باشد ؟ نه , هميشه سالم از مادر متولد مى شوند و بعد انسانها گوششان را مى برند از نظر روحى هم همين طور است , همه انسانها سالم , درست و حق گرا و خيرخواه متولد مى شوند , انحرافها , كجرويها , دروغگوئيها , ظلمها , خيانتها , شرارتها و فسادها بعد به انسان تحميل مى گردد پس اين نظريه براساس خوش بينى به طبيعت بشريت , به جنس بشريت و سرشت و ساختمان بشريت استوار است و اصل را درستى و حقانيت و راستى مى داند , و انحراف را معلول علل خارجى و عرضى و به اصطلاح فلاسفه علل اتفاقى مى داند يعنى بر مبناى علل طبيعى , درونى و ديناميكى , حركت انسان بر راه راست و صراط مستقيم است و بر اثر تغييرات عرضى , اتفاقى , مكانيكى و بيرونى انحرافات و بديها و شرور به انسان تحميل مى شود . 1 - مجمع البيان ج 8 ص 303 بحارالانوار جلد 3 صفحه 281 به نقل از غوالى اللئالى بدون لفظ ( و يمجسانه ) تفسير برهان جلد 4 - صفحه 263 حديث 29 به نقل از شيخ طبرسى در جامع الجوامع . 19 نظريه ديگرى به اين شكل مطرح شده كه انسانها در صحنه جامعه , برخى طرفدار حق و عده اى به دنبال باطل هستند فرشته , بر خير الهام و شيطان به شر وسوسه مى كند . پس انسانها دو گونه مى شوند : عده اى كه راه حق و خير را مى روند , راه ايمان و انبياء را مى روند و بعضى ديگر كه راه شيطان را مى پيمايند و به دعوت انبياء كفر و نفاق مى ورزند . به قول مولوى : دو علم افراشت : اسپيد و سياه آن يكى آدم , دگر ابليس راه يك پرچم سپيد و يك پرچم سياه , يك پرچم هدايت و يك پرچم ضلالت , يك پرچم نور و يك پرچم ظلمت در نتيجه جامعه ممزوجى است از خير و شر و حق و باطل , چون انسان ممزوجى است از خير و شر اين نزاع و درگيرى حق و باطل هميشه در صحنه وجود فرد و در صحنه اجتماع حكمفرماست حال غلبه با كدام است , بحث ديگرى است البته ما معتقديم كه غلبه نهائى با حق و حقيقت است , عدل بر ظلم غلبه خواهد كرد و خير بر شر پيروز خواهد شد , نور بر ظلمت غلبه خواهد كرد و دين بر كفر پيروز خواهد شد هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله و لو كره المشركون ( 1 ) . وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدوننى لا يشركون بى شيئا ( 2 ) . 1 - سوره توبه , آيه 33 . 2 - سوره نور , آيه 55 . 20 نظريه ديگر ماترياليسم تاريخى است در قرن نوزدهم يك مكتب مادى ظهور كرد كه ادعاى خوش بينى به تاريخ آينده و جامعه را داشت , اين مكتب ماركسيسم بود . هگل منطق و فلسفه اى بنياد گزارد كه اعتقاد به تكامل و رشد و توسعه , اساس آن بود هر چند هگل مادى نبود , اما ماركس با استفاده از منطق ديالكتيك او بينش مادى خود را بنا نهاد ( ماترياليسم ديالكتيك ) او هويت تاريخ را هم مادى معرفى كرد ( ماترياليسم تاريخى ) ( 1 ) فلسفه تاريخ ماركس بر چند اصل مبتنى است : 1 - نفى فطرت و غريزه انسان در ذات خودش نه خوب است و نه بد ماركسيسم در انسان شناسى اش فطرت و غريزه براى انسان نمى شناسد و هرگونه ذات و سرشت درونى را نفى مى كند , چون قبلا در جامعه شناسى قرن نوزدهم اين مسئله مطرح شده بود كه جامعه شناسى انسان بر روانشناسى او تقدم دارد , چيزهائى كه مى پنداريم براى انسان غريزى و فطرت است , در واقع جامعه به او عطا كرده و اصولا هر چه انسان دارد جامعه به او داده است اين جامعه است كه به همه جهازات روحى و روانى انسان شكل مى بخشد , جامعه است كه غريزه اخلاقى را به فرد تحميل مى كند و او 1 - تعبير ماترياليسم تاريخى در هيچ يك از آثار ماركس بكار نرفته , اين تعبير سالها بعد از مرگ ماركس , توسط (( ميخانف )) بكار گرفته شد و از آن پس رايج گشت آنچه در اين مورد در آثار ماركس مشاهده مى شود , (( تلقى مادى از تاريخ )) است به معناى تلقى معيشتى . 21 خيال مى كند كه آن را از خودش دارد انسان مثل يك ماده خام است كه تحويل كارخانه داده مى شود و خودش هيچ اقتضائى ندارد , كارخانه آن را به هر شكلى خواست در مى آورد , يا مثل نوار خالى ضبط صوت است كه هر چه بگوئيد همان را به شما تحويل مى دهد قرآن بخوانيد قرآن , شعر بخوانيد شعر , نثر بخوانيد نثر تحويل مى دهد . پس انسان در ذات خودش نه غريزه خوبى دارد نه غريزه بدى اينها مربوط به عوامل اجتماعى است , عواملى پيچيده كه ممكن است افراد را خوب بسازد يا بد . 2 - اصالت اقتصاد از نظر جامعه شناسى ماركسيسم , سازمانها و بنيادهاى جامعه همه در يك سطح نيستند , جامعه مانند ساختمانى است كه يك پايه و زيربنا دارد و بقيه قسمتهاى آن بر روى آن پايه بنا مى شوند و تابه آن هستند پايه و زيربناى جامعه اقتصاد است و تغيير اوضاع و احوال اقتصادى باعث تغيير نهادهاى اجتماعى خواهد شد و تغيير عوامل اجتماعى باعث تغيير رفتار انسانها مى گردد . پس انسان از جامعه شكل مى گيرد و جامعه از اقتصاد , و اقتصاد هم ساخته روابط توليد و در نهايت ابزار توليد است شكل ابزار توليد است كه جامعه را مى سازد , و جامعه است كه انسان را مى سازد اگر خواستيد انسانها را در طول تاريخ بشناسيد وضع اقتصادى و ابزار توليد اجتماعى آنها را بشناسيد خوبى و بدى انسان تابع وضع خاص ابزار توليد است . 22 خير و نور و عدل از يك طرف و شر و ظلمت و ظلم از طرف ديگر به انسانها مربوط نيست , اينها همه تابع نظام توليد است , نظام توليدى گاهى جبرا ايجاب مى كند عدل را و گاهى جبرا ايجاب مى كند نقطه مقابلش را . براين اساس ماركسيسم براى تاريخ جوامع سير واحدى را بيان مى كند كه همه جوامع ضرورتا بايد آن را طى كنند اين مراحل عبارتند از دوره اشتراك اوليه , دوره برده دارى , دوره فئوداليسم يا ارباب و رعيتى , دوره بورژوازى و سرمايه دارى , دوره سوسياليسم و كمونيسم در دوره اشتراك اوليه , از آغاز پيدايش انسان , بشر مراحل اول زندگى اجتماعى را طى مى كرد و هنوز موفق به كشف كشاورزى نشده بود , هنوز موفق به كشف دامپرورى نشده بود , هنوز صنعتش پيشرفت نكرده بود , ابزار توليدش بسيار ابتدائى بود تنها سنگهاى تيزى پيدا كرده بود كه حيوانات را شكار كند , او با اين ابزارهاى ساده و معمولى فقط مى توانست به اندازه خودش توليد كند زندگيش مثل پرندگان بود كه صبح گرسنه از آشيانه بيرون مى آيند و تا غروب دنبال غذا مى روند و وقتى سير شدند به آشيانه برمى گردند و دوباره صبح گرسنه مى روند و عصر سير برمى گردند قهرا اين وضع توليد اقتضا مى كرد كه انسانها با هم خوب باشند , روابط اجتماعى برادرانه داشته باشند , مثل يك گله آهو كه با هم دعوا ندارند , صبح مى روند چرا و عصر برمى گردند و برادروار زندگى مى كنند دشمنى با طبيعت و حيوانات درنده هم باعث اتحاد و دوستى آنها مى شد , چيزى هم كه باعث جنگ و نزاع باشد در بين نبود ثروت و مالى نبود 23 تا بر سر آن دعوا و نزاع كنند پس وضع توليد دوره اشتراكى ايجاب مى كرد عدالت و مساوات و برادرى را . اما كم كم وضع بشر پيشرفت كرد انسان , كشاورزى آموخت , دامدارى را فرا گرفت , ابزارهاى جديد و كاملترى ساخت بطورى كه توانست اضافه بر نيازش توليد كند مثلا گندم و دانه هاى ديگر را كشف كرده بود , آنها را در زمين مى كاشت و هفتاد من برمى داشت و خودش و ده نفر ديگر را مى توانست سير كند از اينجا بود كه استثمار پيدا شد يعنى افرادى كار كنند و توليد كنند و عده اى از محصول كار آنها بدون كار و تلاش استفاده نمايند قبلا هر كس اجبارا مى بايست براى خودش كار كند , اما حالا اين امكان پيدا شده بود كه يك نفر با استفاده از كار ديگرى زندگى كند به اين ترتيب مالكيت خصوصى پيدا شد مالكيت زمين و مالكيت برده عده اى برده هاى جنگى را بكار مى گرفتند و خود مى خوردند و مى خوابيدند و برده ها را استثمار مى كردند . بنابراين از وقتى كه ابزار توليد رشد كرد , مالكيت خصوصى به وجود آمد و وقتى مالكيت خصوصى پيدا شد استثمار و ظلم به وجود آمد زيربناى اقتصادى كه خراب شد , بشر هم فاسد شد , يا استثمارگر شد و يا استثمار شده به تعبير ماركس اين هر دو به نحوى از خود بيگانه شدند , از انسانيت خود خارج شدند , چون اساس انسانيت (( ما )) بودن بود , قبلا مالكيت عمومى و اشتراكى بود , با آمدن مالكيت خصوصى (( ما )) به (( من )) ها تبديل شد كه در مقابل يكديگر قرار گرفتند , از اينجا فساد و شرارت و ظلم و تباهى شروع شد . در دوره 24 اشتراكيت هر چه بود خوبى بود و خير و صلاح و برادرى و عدالت چون ثروتى در كار نبود در دوره هاى بعد چون مالكيت پيدا شد هر چه آمد , بدى بود و ظلم و فساد و نابرابرى . پس تنها در دوره اشتراك , حق بر جامعه حكومت داشته و بعد از آن دوره , حق و عدالتى وجود نداشته و نمى توانسته هم وجود داشته باشد چون مطابق اصل اول انسان اصالت ندارد , فطرت ندارد , وجدان و اختيار ندارد , فكرش , روحش , ذوقش , وجدانش و همه چيزش تابع جامعه است و جامعه هم اساسش سازمان توليدى است , و وضع توليدى و جبر تاريخ هر جور ايجاب كند انسان به همانگونه ساخته مى شود , نور بدهد نور مى گيرد , ظلمت بدهد ظلمت مى گيرد . در پس آينه طوطى صفتم داشته اند آنچه استاد ازل گفت بگو مى گويم اينجا , آينه ابزار توليد است اين شر و فساد و باطل از ابزار توليد پيدا شده و جبرا هم پيدا شده , و هست و هست تا وقتى كه باز دوباره ابزار توليد آنقدر رشد كند كه مالكيت خصوصى امكان نداشته باشد و مالكيت , اشتراكى و عمومى گردد در اين صورت باز انسانها جبرا خوب مى شوند , حق , سايه گستر مى شود , همه برادر مى شوند , (( من )) ها (( ما )) مى شوند , نور و خير و عدالت پيدا مى شود در اين بينش , انسان , محكوم جبر تاريخ است و ابزار بر انسان تقدم دارد يك روزى ابزار اقتضا مى كرد كه انسان خوب باشد , خوب بود , يك روز اقتضا مى كرد بد باشد بد بود , الان دوره بدى انسان است . يك روز هم آينده 25 ابزار توليد اقتضا مى كند كه انسان خوب شود , باز انسان خوب مى شود به اين حساب نه بايد به بشر خوش بين بود و نه بدبين . تز اصلاحى گفتيم كسانى كه انسان را ذاتا بد و شرور ميدانستند و به طبيعت او بدبين بودند , تز اصلاحى نداشتند و انسان را قابل اصلاح نمى دانستند و طرح مدينه فاضله براى او نمى ريختند حالا مى گوئيم ماركسيسم هم قائل به تز اصلاحى نيست و هر تز اصلاحى را در دوره مالكيت , تخيل مى شمارد و توصيه هاى اخلاقى به عدالت و جامعه بى طبقه را سوسياليسم تخيلى قلمداد مى كند , چرا كه ماركسيسم براى بشر اختيار نمى شناسد , او را تابع جامعه و ابزار توليد اقتصادى مى داند كه محكوم به جبر تاريخ است ماركس مى گويد تحول جامعه مثل تولد نوزاد است كه تا موقعش نرسد , زايمان امكان پذير نيست , بايد صبر كرد تا ابزار توليد به آن مرحله از رشد برسد كه اقتضانمايد مالكيت خصوصى از بين برود تاريخ مثل زن حامله است كه نمى شود بچه اش را در سه ماهگى سالم بزايد , سقط جنين مى شود , بايد صبر كرد تا زمانش برسد , حداكثر كارى كه مى توان كرد اين است كه درد را تخفيف دهيم و زايمان را راحت تر كنيم همه كسانى كه به (( اصالت اجتماع )) معتقدند , يعنى انسان را فاقد سرشت , و تمام ابعاد وجودى او را ساخته جامعه مى دانند جبرى فكر مى كنند و تز اصلاحى را قبول ندارند چون قبول تز اصلاحى براساس اين است كه انسان بتواند خودش را اصلاح كند و حق و عدل و راستى 26 را بر پا دارد . مثلا دوركهيم جامعه شناس معروف فرانسوى شديدا به اصالت اجتماع معتقد است , او در كمال صراحت مى گويد : جبر بر انسان حاكم است و اختيار و آزادى خيال محض است از نظر اينها انسان حالت نوار خالى ضبط صوت را دارد كه هر صدائى روى آن ضبط شود , جبرا عين همان را پس مى دهد نوار , ديگر نمى تواند عكس العمل مخالف نشان دهد و بگويد روى من اين مطلب را ضبط كرده اند اما من عكسش را مى گويم يا اصلاحش مى كنم انسان هم در هر موقعيت اجتماعى كه قرار بگيرد جامعه او را به آن گونه پر مى كند و هر جور هم پر كرد , او همان را پس مى دهد نتيجه اين اصالت اجتماعى بودن , نفى هرگونه اختيار و آزادى از بشر است اختيار و آزادى جز با قبول آنچه در اسلام به نام فطرت ناميده مى شود و قبل از اجتماع در متن خلقت به انسان داده شده است معنى پيدا نمى كند بنابراين مسئله تز اصلاحى بر دو پايه استوار است : يكى اينكه طبيعت بشر را شرير ندانيم , ديگر اينكه براى بشر آزادى و اختيارى قائل شويم كه بتواند بر اوضاع اجتماعى خويش مسلط شود و خود و جامعه خود را هر طور كه مى خواهد بسازد . تز اصلاحى و علمى بودن ماركسيسم مى گويند ماركسيسم علم است اين سخن به معنى آن است كه ماركسيسم يك تز اصلاحى نيست يك باغبان , قوانين گياه شناسى , قوانين رشد و نمو گياهان , قوانين تغذيه و توليد مثل گياهان , قوانين 27 بيمارى و سلامت گياهان را مى شناسد , بعد , از اين دانسته ها استفاده مى كند , جريان طبيعت را كشف مى كند و خود را با آن وفق مى دهد بر طبيعت آن مقدار مى توان مسلط شد كه بتوان آن را شناخت ولى باغبان نمى تواند درختى را كه به صورت نهال است يك روزه بارور كند , اين ديگر در اختيار او نيست سير طبيعت خارج از اختيار انسان است و انسان حداكثر مى تواند آن را بشناسد و خودش را با آن تطبيق دهد . ماركسيستها مدعى شدند كه ماركسيسم علم است , يعنى سير جبرى جامعه را كشف مى كند همان طور كه درخت يك سير طبيعى و جبرى لايتغير دارد , جامعه هم يك سير جبرى لايتخلف دارد , همان طور كه طبيعت اگر بخواهد به منزل پنجم برسد بايد از منزل اول و دوم و سوم و چهارم بگذرد و نمى تواند دو منزل يكى كند و مثل جنين بايد مراحل را در رحم مادر پشت سر يكديگر به ترتيب طى كند , جامعه نيز در سير تكاملى خود بايد طى مراحل كند , و همان طور كه انسان در حد يك پزشك و يك ماما تنها مى تواند سلامت جنين را بهتر حفظ كند , اگر كج بود راستش كند , درد زايمان را كم كند , نگذارد مادر زياد استراحت كند , تا بچه درشت نشود و احتياج به سزارين پيدا نشود و دخالت پزشك تا اين حدود است اما در جريان طبيعى نمى تواند دخالت داشته باشد , جريان جبرى جامعه هم يك چنين جريانى است . جامعه بايد مراحلى را جبرا طى كند , از دوره اشتراك اوليه به برده دارى و از آن به فئوداليسم و از آن به بورژوازى و كاپيتاليسم برسد و از اين مراحل بگذرد تا به سوسياليسم و كمونيسم نهائى برسد. 28 اگر شما بخواهيد جامعه اى را از فئوداليسم به سوسياليسم ببريد مثل اين است كه نطفه اى را بخواهيد به مرحله تولد برسانيد , اين , عملى نيست جامعه هم ره صد ساله را يك شبه طى نمى كند تزى عملى نيست جامعه هم ره صد ساله را يك شبه طى نمى كند تزى كه مى خواهد با آزادى دادن , با ايمان بخشيدن , با علم و ايمان , بشر را به صلاح و كمال و رفاه برساند درست نيست , عملى نيست . تز اصلاحى يعنى اينكه طرحى به بشر بدهيم كه بشر خودش را بر آن مبنا بسازد ماركسيسم مى گويد من چنين تز اصلاحيى ندارم , يك فكر علمى و حكمت علمى ندارم مى گويد در دوره فئوداليسم دست و پاى بيخودى نزن , يك كارى بكن فئوداليسم دوره اش را طى كند بيايد به دوره بورژوازى , و اگر جامعه در دوره كاپيتاليسم است كارى بكن كه تضادهايش شديد بشود و انقلاب صورت گيرد معنى اينكه اينها تز اصلاحى ندارند همين است چون تز اصلاحى , يعنى اصلاح بشر به دست بشر كه بر دو فكر اساسى متوقف است : يكى اينكه در طبيعت بشر حقگرائى وجود داشته باشد , ديگر اينكه بشر آزاد و مختار باشد و بتواند خود انتخاب كند . وقتى كه در طبيعت بشر جز شرارت چيزى نيست , بشر را بدست بشر نمى شود اصلاح كرد پيامبران آمده اند بشر را بدست بشر اصلاح كنند نيامده اند بشر را بدست فرشتگان اصلاح كنند قرآن مى گويد : لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط ( 1 ) پيامبران را با دلائل روشن فرستاديم و با آنها كتاب و ميزان فرستاديم تا مردم عدالت را بر پا دارند نمى گويد تا پيامبران 1 - سوره حديد , آيه 25 . 29 مردم را به عدالت وادار كنند مى گويد تا مردم , خود عدالت را بپا دارند يعنى پيامبران مى خواهند به دست مردم , جامعه را اصلاح كنند , تز اصلاحى اين است . علمى بودن ماركسيسم به ادعاى خودشان رد داشتن تز اصلاحى است , اما اين به اصطلاح فرضيه علمى , حتى با تجربيات زمان خود بنيان گذاران آن نيز مطبق نبود , آنها اين فرضيه را در زمان خودشان هم نتوانستند تأييد تجربى كنند و خودشان ديدند كه خلاف آن درآمد نه تنها تاريخ جوامع به آن گواهى نداد بلكه برعكس , مورخين ثابت كردند كه اوضاع جهان باين ترتيب كه اينها گفته اند نبوده است به علاوه ماركس و انگلس در اواخر عمرشان تحولات و انقلابات اروپا را به گونه اى تجزيه و تحليل كردند كه نظريه اول خود را نقض نمودند بالاتر اينكه لنين در روسيه خلاف اين نظريه را ثابت كرد , او ثابت كرد كه در ميان نهادهاى اجتماعى , اساس سياست است نه اقتصاد , و لهذا سوسياليسم ماركس را در جامعه اى برقرار كرد كه هنوز زيربناى اقتصادى آن اقتضا نمى كرد ارتش تشكيل داد يعنى زور دولت تشكيل داد يعنى سياست حزب تشكيل داد يعنى سياست . اينها به مغز ماركس خطور نكرده بود ماركس اولويت را براى طبقه قائل بود نه براى حزب او مى گفت حزب به آن اندازه كمونيستى است كه به طبقه كارگر نزديكتر باشد لنين گفت آن وقت طبقه را طبقه مى دانيم كه خودش را به حزب نزديك كند , ما مى توانيم از افراد غير طبقه كارگر هم عضو بگيريم مائو بيشتر از او اين اصول را نقض كرد مائو در چين نشان داد يك طفل يك شبه ره صد ساله مى رود . 30 ماركس منتظر نشسته بود تا حامله هاى زمان خودش بچه را بزايند حامله هايى كه او پيش بينى مى كرد يكى انگلستان بود , يكى آلمان , يكى امريكا , يكى فرانسه , چون كاپيتاليسم در آنها به عالى ترين مراحل رشد و تكامل رسيده بود و آنها نه ماهه بودند و بايد بزودى بچه هاى سوسياليسم يكى از انگلستان , يكى از فرانسه , يكى از امريكا متولد مى شدند اين نه ماهه ها , نه ساله شدند و نزائيدند , نود ساله شدند هنوز هم نزائيده اند ! ديگر اميدى هم به زائيدن اينها نيست , برعكس كشورهايى سوسياليسم زائيدند كه روز اولى بود كه نطفه در رحمشان منعقد شده بود الان عقب مانده ترين كشورها , كشورهائى هستند كه به سوسياليسم گرايش دارند . مائو در (( چهار رساله فلسفى )) در كمال صراحت , بدون اينكه اسم ماركس را بياورد , مى گويد : اينكه تضاد عمده را تضاد اقتصادى بدانيم در همه جا درست نيست , در يك جا تضاد عمده تضاد فكرى است , يك جا با اقتصاد مى توان رو بناها را درست كرد و يك جا هم اول بايد نظام اجتماعى را تغيير داد بعد نظام اقتصادى عوض مى شود , و اين يعنى پوچ . امروزه حرفى پوچ تر از حرف زيربنا و روبنا نيست و با كمال تأسف بعضى از جوانهاى ما هنوز اين حرف را يك حرف علمى تلقى مى كنند , و عجيب تر اين است كه عده اى مى خواهند اسلام را هم با اين حرفها تطبيق بدهند , مى گويند اسلام هم اقتصاد را زيربنا مى داند ! اينها نه اسلام را مى شناسند نه ماركسيسم را اين حرف در ميان خودشان و در دنيا پنبه اش زده شده است و تنها جنبه تبليغى آن باقى مانده است . 31 چون حرف رهبر و ايدئولوگ اصلى آنها است نمى خواهند آن را رد كنند و بروى خودشان بياورند و ناچارند در تبليغات خود از آن ياد كنند . چرا ماركسيستها تاريخ را تاريك معرفى مى كنند ؟ ماركسيستها كوشش دارند تاريخ بشريت را سياه و ظلمانى جلوه دهند , تاريخ را تاريك معرفى كنند , آنها فقط فجر تاريخ , يعنى دوره اشتراك اوليه را نورانى به حساب مى آورند و همچنين نهايت تاريخ يا دوره كمون ثانويه را ! و تمام تاريخ بشريت را از بدو پيدايش مالكيت خصوصى , دوره حكومت باطل و ظلم و فساد و شرارت و خونريزى و خدعه و نيرنگ و دروغ مى پندارند , و جريانهاى حقيقى را كه در تاريخ بشريت پيدا شده چنين توجيه مى كنند : اين جريانها نيرنگ بوده است , ظلمتى بوده است بر روى ظلمتها , حتى اديان و پيامبران نقشى نداشته اند , اينها بشر را نساخته اند , بشر اينها را ساخته و اينها وسيله اى بوده اند در دست بشر براى ظلمها , تحميق ها , ترياك توده ها اگر كسى دم از عدالت و حق زده حتما كاسه اى زير نيم كاسه اش بوده است مگر چنين چيزى امكان دارد كه در دوره مالكيت خصوصى كسى واقعا طرفدار حق و حقيقت و عدالت باشد ؟ البته گاهى ماركسيستها قبول مى كنند كه در تاريخ نهضتهائى از طرف محرومان مى شده ( هر چند محرومان طرفدار حقوق خودشان بوده اند نه طرفدار عدالت , منتهى اگر عدالت اجرا شود با حقوق آنها تطبيق مى كند ) ولى اين نهضتها در دوره اى كه توليد , مالكيت خصوصى يا 32 برده دارى و يا فئوداليسم و بورژوازى را ايجاب مى كرده , نمى توانسته به نتيجه برسد , مانند حركت برخلاف مسير آب كه نمى تواند نتيجه بدهد . روبنا بطور موقت و قشرى مى تواند برخلاف زيربنا حركت كند اما نه براى هميشه اگر هم احيانا برقى در تاريخ به سود بشريت جهيده خيلى موقتى بوده و بعد خاموش شده و ظلمت دوباره حاكم شده , و آنچه آمده بوده تا قاتق نان بشر باشد , بلاى جان او شده است . مذاهب هر چند توانستند تأثيرات محدودى داشته باشند اما هيچ گره كورى را از زندگى بشر باز نكردند شبيه مدينه فاضله افلاطون كه چون طرحى ايده آل و ذهنى و غير عملى بود هيچكس و حتى خود افلاطون ( 1 ) آن را پياده نكرد پس اين جريانها حكم لحظه را دارد اگر اميرالمؤمنين پنج سال خلافت كرد و عدالت گسترى نمود , اين پنج سال حكومت على ( ع ) در مقايسه با تاريخ بشريت حكم يك ثانيه را دارد و به حساب نمى آيد آنچه بر كل تاريخ حاكم بوده ظلمها و تاريكى ها بوده است . اين يك نوع مبارزه زيركانه ماركسيستهاست كه گاهى مذهبى ها هم از روى نادانى گول آن را مى خورند اين يكى از آن نقشه ها و طرحهاى طرارانه آنهاست براى بى اعتبار جلوه دادن مذهب چون آنكه در تمام طول تاريخ منادى حق و عدالت بوده , آنكه به حمايت مظلومين و اهل حق برخاسته , فقط مذهب بوده , 1 - افلاطون نتوانست حتى يك دهكده را براساس طرح خودش بسازد و خودش آخر عمر دست از تزش برداشت . 33 حتى فيلسوفان قديم هم به اين قبيل مسائل فكر نمى كردند در مذهب بوده كه عدالت مطرح شده , مبارزه با ظلم مطرح شده , راستى و درستى مطرح شده , برابرى و برادرى مطرح شده , و اين بزرگترين دروغ و تهمت به تاريخ است . من در يك سخنرانى تحت عنوان (( حماسه حسينى )) از بعضى روضه خوانها و منبرى ها انتقاد كردم , گفتم اين حادثه عاشورا داراى دو صفحه است , دو چهره دارد : يك صفحه سياه و يك صفحه سفيد سكه اى است كه دورو دارد در يك طرف ظلم و جنايت و بى رحمى و نامردمى و قساوت است قهرمان اين صفحه ابن زياد است و عمر سعد و شمر و سنان بن انس و حرمله كوفى و همين طور كه اين صفحه از سياه ترين صفحات تاريخ است , طرف ديگر آن از درخشان ترين صفحات تاريخ است در آن صفحه , ما ايمان مى بينيم و حقيقت و توكل و مجاهدت و صبر و رضا . قهرمانان اين صفحه خود امام حسين , برادران امام حسين , فرزندان امام حسين , برادرزادگان امام حسين و اصحاب امام حسين هستند اگر قسمتهاى زيباى اين صفحه را در مقابل قسمتهاى زشت آن صفحه قرار دهيم , نه تنها كمتر نيست بلكه بر آن مى چربد ولى بعضى منبريها مثل اينكه عادت دارند صفحه سياه تاريخ عاشورا را براى مردم بازگو كنند گوئى اين تاريخ اساسا صفحه سفيد ندارد , مثل اينكه امام حسين و اصحاب و ياران او مردمى بودند كه فقط نفله شدند , افرادى بودند كه مظلوم واقع شدند و هيچ قهرمانى نداشتند در حالى كه همان طور كه گفتيم قضيه دو طرف دارد و طرف زيباى آن برطرف زشت آن 34 مى چربد . اين ايراد , عين ايرادى است كه به تاريخ نويسهاى ماترياليست وارد است كه كوشش مى كنند صفحات تاريخ بشريت را سياه سياه جلوه دهند , چون برخلاف فلسفه آنهاست كه زيبائى ها را نشان دهند اگر زيبائى ها را نشان دهند ماترياليستها تاريخى باطل مى شود آنها مى گويند انسان , از زمانى كه مالكيت پيدا شد از انسانيت خودش خارج شد و به اصطلاح ماركس از خود بيگانه و مسخ شد ! استثمارگر به شكلى از انسانيت خارج شد و استثمار شده به شكل ديگر انسان آن وقت انسان بود كه در دوره اشتراك اوليه بود و آن وقت به انسانيت خودش بازگشت مى كند كه به اشتراك ثانوى برسد در بين اين دو دوره انسان از انسانيت بيرون رفته و تاريخ او نمى تواند نقطه درخشانى داشته باشد . پس چه بايد كرد ؟ بايد صبر كرد تا اتوبوس تاريخ , مراحل خود را بگذراند و به مقصد خودش برسد و آن , وقتى است كه ابزار توليد جبرا سوسياليسم و اشتراكيت را ايجاب كند پس در ايجاد سوسياليسم و حق و عدالت , بشر نقشى ندارد و نمى تواند آن را جلو يا عقب ببرد , بايد خود به خود مانند يك جريان خود كار طبيعى پيش برود و زمانش برسد وقتى زمان و دوره و تاريخش رسيد خودش به وجود مى آيد . نظريه اسلام نظر اسلام درست برخلاف نظر ماركسيسم است . قرآن همانگونه 35 كه در آغاز اين بحث اشاره كرديم جريان هستى را براساس حق مى داند و حق را اصيل معرفى مى كند و در مقابل , هر چند باطل را نفى نمى كند اما آن را اصيل نمى داند از اين رو قرآن به تاريخ خوشبين است و براى انسان اصالت قائل است قرآن نمى گويد انسان فقط يك ابزار است و در مسير يك جبر كور واقع شده است , چون براى ايمان اصالت قائل است اسلام براى انسان يك گرايش ذاتى به صداقت و امانت و عدالت معتقد است به تعبير قرآن انسان حنيف است , حقگراست , يعنى ميل به كمال و خير و حق بالفطره در او وجود دارد در عين حال از آزادى و اختيار برخوردار است و لذا ممكن است از مسير خودش منحرف شود و حق كشى كند , ظلم كند , دروغ بگويد , قرآن اينها را به صورت يك جريانهاى موقت مى پذيرد . پس در اين بينش , باطل به عنوان يك امر نسبى و تبعى و به عنوان يك نمود و يك امر طفيلى مطرح مى شود ظلم كه پيدا مى شود از كجا پيدا مى شود ؟ از اينجا پيدا مى شود كه ستمگر , آن حس ملكوتى و خدائى خودش را به جاى آنكه در مسير خدائى ارضاء كند در مسير غير خدائى و شيطانى ارضاء مى كند . بطلان و شر از يك نوع تغيير مسير پيدا مى شود كه لازمه مرتبه وجودى انسان يعنى مختار و آزاد بودن انسان است حق اصيل است و باطل غير اصيل , و هميشه بين امر اصيل و غير اصيل اختلاف و جنگ است , ولى اين طور نيست كه حق هميشه مغلوب باشد و باطل هميشه غالب آن چيزى كه استمرار داشته و زندگى و تمدن را ادامه داده حق بوده است , و باطل نمايشى بوده كه جرقه اى زده , بعد خاموش 36 شده و از بين رفته است فطرت بشر در همه جا حتى در شوروى همين جور است از آن ده ميليون كمونيستش كه بگذريد كه آنها هم شايد پنج ميليونشان اغفال شده اند , اگر شما سراغ صد و نودميليون ديگر برويد يك عده انسانهاى فطرى مى بينيد , يعنى مسلمان فطرى , مسلمان بالفطره , يعنى يك انسان سالم اگر جامعه اى جورى كه ماركسيستها مى گويند باشد , ظلمت بر نور بچربد , شر بر خير بچربد , همه به همديگر دروغ بگويند , همه به يكديگر خيانت كنند , يك نفر تقوى نداشته باشد , يك نفر ايمان و حقيقت نداشته باشد , محال است اصلا اين جامعه سر پاى خودش بايستد . فرق است بين جامعه بيمار و جامعه اى كه شر درآن غالب شده باشد شما آن قله هاى شامخ را در نظر نگيريد , آنها مقياس جامعه نيستند , جامعه مثل يك فرد است حكما مى گويند حالتى كه حيات بدن را حفظ مى كند بين دو حد است و به تعبير آنها مزاج نوسان دارد , مثلا فشار خون انسان بين دو حد بايد باشد , از يك حد كمتر باشد مى ميرد و از يك حد بيشتر هم باشد مى ميرد , يك حد تعادل دارد انسان كوشش مى كند كه مزاج را در اين حد تعادل نگه دارد او ره اگر از يك حد كمتر باشد خوب نيست , بيشتر هم باشد خوب نيست سلولهاى سفيد يا قرمز از يك حد نبايد كمتر باشند , از يك حد هم نبايد بيشتر باشند قند از يك حد كمتر نبايد باشد , از يك حد هم نبايد بيشتر باشد جامعه هم همين طور است حق و حقيقت در جامعه اگر از يك حد كمتر باشد آن جامعه مى ميرد اگر جامعه اى باقى باشد معلوم مى شود در ميان دو حد باطل افراط و تفريط نوسان دارد حالا اگر در آن حد معتدل 37 باشد , جامعه اى مترقى است و در مقابل , ممكن است در مرز از هم گسيختگى باشد از اين طرف يا در مرز از هم گسيختگى باشد از آن طرف جامعه هائى كه قرآن مى گويد آنها هلاك شدند كدام جامعه ها است ؟ جامعه هائى كه باطل بر آنها غلبه كرده است . تأكيدى كه قرآن مى كند اين است كه جامعه بايد در حال تعادل واقعى باشد پس مريض بودن جامعه غير از اين است كه بر جامعه , باطل غلبه داشته باشد اين دو نبايد با يكديگر اشتباه شود جنگ ميان حق و باطل هميشه وجود داشته است انسان مى بيند باطل بطور موقت مى آيد روى حق را مى پوشاند ولى آن نيرو را ندارد كه بتواند به صورت دائم باقى بماند و عاقبت كنار مى رود . باطل وجود تبعى و طفيلى دارد , وجود موقت دارد , آن چيزى كه استمرار دارد حق است هر وقت جامعه اى در مجموع به باطل گرائيد , محكوم به فنا شده است يعنى به باطل گرائيدن بطور كامل , و از حق بريدن همان و فانى شدن همان باطل , يك شى ء مردنى است , محكوم به مرگ است , از درون خودش دارد مى ميرد نظير اينكه امروزه مى گويند فلان تمدن محكوم به مرگ است , رو به زوال است , يعنى از درون خودش دارد مى ميرد , در حال مردن است , چون بعضى مرگها تدريجى است و ضرورت ندارد دفعى باشد . نگاهى به قرآن در اينجا لازم است بعضى آيات قرآنى در زمينه حق و باطل مورد دقت و تفسير و توجه قرار گيرد : 38 1 - در آغاز بحث مطالبى درباره بسم الله الرحمن الرحيم بيان شد كه رحمانيت خدا اصالت دارد قهر و غضب و جباريت و انتقام هم كه از صفات الهى است , اسماء تبعى هستند و از لطف او ناشى مى شوند در اين ديد عالى جز الله و رحمانيت و رحيميت او چيزى وجود ندارد , هر چه هست خير است , كمال است , جود است , شر و نقص و عدم , امورى اعتبارى و تبعى و نسبى هستند . در نظام هستى , خير غالب است , حق اصيل است و باطل هم اگر پيدا شد محكوم و غير اصيل و نابود شدنى است , و آنچه پايدار مى ماند حق است : كل شى ء هالك الا وجهه ( 1 ) , و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام ( 2 ) . در تاريخ بشر هم اين بينش حكم مى كند كه حق پيروز و نظام حق بر نظامهاى باطل چيره خواهد شد : هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله و لو كره المشركون ( 3 ) . 2 - آيات سوره بقره : در اوائل اين سوره سه گروه در مقابل يكديگر مطرح شده اند : گروه مؤمنين , گروه كافرين , و گروه منافقين . گروه مؤمنين ايمان به غيب دارند , نماز واقعى و حسابى و كامل به پا مى دارند , انفاق مى كنند , به مكتبشان كه مكتب الهى است ايمان دارند , به عالم آخرت يقين دارند , اين گروه موفق اند و در مسير هدايت پروردگار رستگارانند 1 - سوره قصص , آيه 88 . 2 - سوره الرحمن , آيه 27 . 3 - سوره توبه , آيه 33 . 39 به گروه كافرين كه مى رسد آنها را مثل شاگردى معرفى مى كند كه معلم هر كارى كرده با هيچ نصيحتى و با هيچ تنبيهى نتوانسته او را براه بياورد و آموزش بدهد , بعد پدرش كه مى آيد معلم به او مى گويد : آقا ولش كن ديگر فائده اى ندارد , اين يك موجود اصلاح نشدنى است كفر بعد از عرضه است اينهائى كه به آنچه به آنها عرضه شد كفر ورزيدند , نصيحت ديگر فايده اى به حالشان ندارد : ان الذين كفروا سواء عليهم ء انذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون 0 ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة و لهم عذاب عظيم ( 1 ) . به گروه منافقين كه مى رسد اهميت بيشترى مى دهد , بدليل اينكه آيات بيشترى درباره آنها آمده است منافقين كسانى هستند كه از مذهب عليه مذهب استفاده مى كنند , يعنى تظاهر به مذهب مى كنند و حال آنكه در باطن ضد مذهب هستند : و من الناس من يقول آمنا بالله و باليوم الاخر و ما هم بمؤمنين 0 يخادعون الله و الذين آمنوا و ما يخدعون الا انفسهم و ما يشعرون ( 2 ) . اينها در مقام فريب دادن خدا بر مى آيند , حقيقت را مى خواهند فريب بدهند , مؤمنين را مى خواهند فريب بدهند اما قرآن مى گويد اينها موفق نيستند , اينها به خيال خودشان مردم را مى فريبند و نمى فهمند و شعور ندارند . 1 - سوره بقره , آيات 6 و 7 . 2 - سوره بقره , آيات 8 و 9 . 40 صوفى نهاد دام و سر حقه باز كرد بنياد مكر با فلك حقه باز كرد بازى چرخ بشكندش بيضه در كلاه زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد قرآن نقش خدعه را بيان مى كند و مى گويد خدعه با اهل حق چنين است : و اذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الى شياطينهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزؤن ( 1 ) . به خيال خودشان خيلى زرنگى مى كنند , به اهل ايمان كه مى رسند مى گويند بله ما از شما هستيم ولى وقتى با برادران واقعيشان , با شيطانهائى مثل خودشان خلوت مى كنند , مى گويند ايمان ما ظاهرى و صورى است و ما باطنا با شما هستيم , ما مسخره شان مى كنيم ! بعد قرآن مى گويد : الله يستهزى بهم و يمدهم فى طغيانهم يعمهون ( 2 ) . اين مسخره كردن ها به ضرر خودشان است , خدا آنها را مسخره خواهد كرد , يعنى اين جريان و سنت عالم است كه آنها را مضحكه قرار خواهد داد و در كورى و حيرت گرفتار خواهد كرد . بعد بيان عجيبى دارد : مثلهم كمثل الذى استوقد نارا فلما اضاءت ما حوله ذهب الله بنورهم و تركهم فى ظلمات لا يبصرون ( 3 ) . اينها از نقشه هاى نكرشان ( 4 ) استفاده مى كردند و عقل خود را در خدمت هواى نفس و شيطنت خود قرار داده بودند ( بالاخره عقل هم براى انسان 1 - سوره بقره , آيه 14 . 2 - سوره بقره , آيه 15 . 3 - سوره بقره , آيه 17 . 4 - نكرى شيطنت . 41 يك نورى است , همان طور كه حس و غريزه براى انسان نور است و راهنما ) كسى كه عقل خودش را در خدمت نكرى و عليه هدايت دين قرار دهد , مثل كسى است كه در تاريكى آتش روشن كند تا در ظلمت بيابان از نور آن استفاده نمايد و راه پيدا كند وقتى آتش را روشن مى كند اول استفاده هم مى برد و اطرافش روشن مى شود ولى خدا زود اين نور را مى برد و او را در تاريكى مى گذارد صم بكم عمى فهم لا يرجعون ( 1 ) , نه تنها آنها را در تاريكى باقى مى گذارد بلكه چشم و گوش و زبانشان را هم مى گيرد , چون اگر چشم باز باشد , اگر چراغى از دور پيدا شود آدم مى بيند و راه را پيدا مى كند , يا اگر گوشش باز باشد , در تاريكى صداى زنگ شترى يا بوق ماشينى را مى شنود و متوجه مى شود راه از آن طرف است , يا اگر زبان آدم باز باشد فرياد مى كشد تا اگر كسى آن نزديكيهاست , بشنود و او را هدايت كند ولى همه اينها از او گرفته مى شود . او كصيب من السماء فيه ظلمات و رعد و برق يجعلون اصابعهم فى آذانهم من الصواعق حذر الموت و الله محيط بالكافرين ( 2 ) . اين مثل شديدترى است كه قرآن بيان مى كند : برقى در آسمان مى جهد , يك لحظه هست و بعد خاموش مى شود و چون همراه با رعد است اينها انگشتان خود را در گوشهاى خود مى گذارند و در نتيجه از راهيابى و رسيدن به مقصد دور مى مانند . پس قرآن براى خدعه هيچگونه موفقيتى قائل نيست نمى گويد عالم را خدعه اداره كرده است قرآن اين منطق را قبول ندارد كه 1 - سوره بقره , آيه 18 . 2 - سوره بقره , آيه 19 . 42 جريان تاريخ را زور گردانده و خدعه حركت داده و ظلمت چرخانده است اصلا از نظر منطق قرآن امكان ندارد كه در مجموع جامعه بشريت غلبه با شر و فساد و ظلم باشد و در عين حال جامعه باقى باشد اينكه پيامبر فرمود : الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم معنايش اين است كه ما گاهى وقتها ظلم را در سطح بالا نگاه مى كنيم , مثلا نادر شاه را مى بينيم كه همه اش ظلم است , اما جامعه كه نادرشاه نيست همان زمان كه نادرشاه از كله ها مناره مى سازد اگر شما ميان توده مردم برويد و يك آمارگيرى بكنيد مى بينيد در مجموع , صداقت غلبه دارد بر كذب , امانت غلبه دارد بر خيانت , عفت غلبه دارد بر بى تقوائى , جامعه را در مجموعش بايد در نظر گرفت خصوصا در آن استخوان بندى اصلى اش . 3 - آيات سوره صافات : در اواخر سوره صافات حاكميت و منصور بودن انبياء و پيام انبياء آمده است ( اين مطلب با بيانهاى مختلفى در قرآن گفته شده است ) : و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين 0 انهم لهم المنصورون 0 و ان جندنا لهم الغالبون ( 1 ) . سخن ما , در علم ما گذشته است , سخن ما كه تخلف ناپذير است , اين است كه بندگان پيام آور ما و فرستادگان ما تحقيقا و فقط و فقط آنها منصور و پيروز هستند , و همانا سپاه ما حتما آنها غالب و پيروزند آيا مقصود قرآن در اينجا غلبه نظامى است ؟ يعنى هر گاه ميان يك پيامبر يا پيروان يك پيامبر , يك مرد حق , يك ولى خدا , يك امام با كسى يا كسانى جنگى در بگيرد هميشه طرف مقابل 1 - سوره صافات , آيات 171 و 172 و 173 . 43 شكست مى خورد ؟ قطعا اين نيست , چون خود قرآن از كشته شدن ناحق انبياء سخن مى گويد : ان الذين يكفرون بايات الله و يقتلون النبيين بغير حق و يقتلون الذين يأمرون بالقسط ( 1 ) . يعنى پيامبران , اولياء حق , طرفداران عدالت , آمرين به قسط كشته مى شوند پس قطعا مقصود پيروزى نظامى نيست بلكه پيروزى جندالله , پيروزى اهل حق است چون جنگشان جنگ اعتقادى و جنگ عقيده اى است , پيروزيشان هم اعتقادى است درست است كه از نظر ظاهرى برخورد نظامى هم وجود دارد , اما گاهى وقتها برخوردها جنبه نظامى ندارد يك وقت است يك جنگ ماهيت سياسى دارد مثل جنگهاى سلاطين ايران و روم اولى مى خواست يك منطقه و قلمرو را زير سلطه خود در آورد و آن ديگرى هم همين را مى خواست , و گاهى اين بر آن و گاهى آن بر اين پيروز مى شد , يك وقت هم جنگها ماهيت اقتصادى دارند , يعنى طرفين براى تسلط بر منابع ثروت مى جنگند . در دنياى امروز اين نوع جنگها خيلى مصداق دارد , خصوصا در مناطقى كه اهميت سوق الجيشى دارند چرا ابرقدرتها نسبت به عدن كه يك جاى نسبتا كوچكى است يا يمن جنوبى كه از نظر خودش اهميت زيادى ندارد , اين همه حساسيت دارند ؟ آن جاهائى كه منابع ثروت هست , نفت هست , حساسيت هم بيشتر است خيلى از جنگها ماهيت اقتصادى دارد , يعنى براى به دست آوردن منابع اقتصادى است نه به منظور گسترش قلمرو انگلستان اگر در هندوستان مى جنگد براى وسعت دادن به خاك خود نيست بلكه مى خواهد از هندوستان به عنوان 1 - سوره آل عمران , آيه 21 . 44 بازار مصرفى براى كالاهاى خود استفاده كند و منابع زيرزمينى آنها را به يغما برد بعضى از جنگها و مبارزه ها هم جنبه اعتقادى و ايدئولوژيكى دارد و چون حامل يك فكر و عقيده و ايدئولوژى است مى خواهد مانع را از سر راه عقيده اش بردارد , يا اينكه مى خواهد راهى پيدا كند تا عقيده اش را در دنيا تبليغ كند على عليه السلام تصريح مى كند كه جنگهاى صدر اسلام ماهيت ايدئولوژيكى داشت : و حملوا بصائرهم على اسيافهم ( 1 ) , آنها بصيرتها و دركها و آگاهيهاى خود را روى شمشيرهاى خودشان حمل مى كردند , يعنى مى خواستند با اين شمشيرها به مردم آگاهى بدهند نه چيز ديگرى از مردم چيزى نمى خواستند بگيرند , مى خواستند بدهند آنچه را هم مى خواستند بدهند بصيرت و آگاهى بود اگر مى گوئيم پيامبران پيروز هستند مقصود پيروزى نظامى نيست ما اگر مبارزه حسين بن على عليه السلام را با لشكريان يزيد و ابن زياد از جنبه نظامى يعنى از نظر ظاهرى و صورى در نظر بگيريم امام حسين شكست خورد و آنها پيروز شدند اما اگر ماهيت قضيه را در نظر بگيريم فكرى و اعتقادى است يعنى حكومت يزيد سمبل جريانى بود كه مى خواست فكر اسلامى را از بين ببرد و امام حسين براى احياء فكر اسلامى جنگيد , در اين صورت بايد ببينيم آيا امام حسين به مقصودش رسيد يا نرسيد ؟ آيا توانست يك فكر را در دنيا زنده كند يا نتوانست ؟ مى بينيم كه توانست هزار و سيصد سال است كه اين نهضت هر سال يك پيروزى 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام , خطبه 150 , صفحه 460 . 45 جديد به دست مى آورد , يعنى هر سال عاشورا , عاشوراست و معنى كل يوم عاشورا اين است كه هر روز به نام امام حسين با ظلم و باطلى مبارزه مى شود و حق و عدالتى احياء مى شود , اين پيروزى است و پيروزى بالاتر از اين چيست ؟ يزيدها و ابن زيادها مى روند ولى حسين ها و عباس ها و زينب ها باقى مى مانند البته به عنوان يك ايده نه به عنوان يك شخص , بلكه به عنوان يك صاحب اختيار و حاكم بر جامعه خويش آرى آنها مى ميرند , اما اينها زنده و جاويد باقى مى مانند . 4 - آيات سوره انبياء : در آيات 16 و 17 و 18 اين سوره , خداوند خلقت آسمان و زمين را مطرح مى كند كه در مقياس جهانى , نظام هستى به حق برپاست نه بر باطل و پوچى و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما لاعبين 0 لو اردنا ان نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنا ان كنا فاعلين , بعد مى فرمايد : بل نقذف بالحق على الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق و لكم الويل مما تصفون . اين آيه , قدرت حق و ناچيزى و ناتوانى باطل را بيان مى كند باطل ممكن است غلبه ظاهرى و موقت داشته باشد اما حق يكدفعه از كمين بيرون مى آيد و آن را نابود مى كند قذف يعنى پرتاب كردن , دماغ يعنى جايگاه مغز , مثل اينكه از حق گلوله اى مى سازيم و به شدت به باطل پرتاب مى كنيم كه مغزش را به اصطلاح خرد مى كند , بعد يك وقت مى بينيد باطل از بين رفتنى بوده است , چيزى نبوده است , زاهق بوده است . عده اى از اين آيه استفاده اى كرده اند كه بد هم نيست و آن اينكه حق بعد از آنكه مدتى به وسيله باطل پوشانده شد , وقتى به جنگ 46 باطل مى آيد كوبنده و بنيان كن مى آيد خدا به وسيله خود بشر اين كار را مى كند يك مرتبه و ناگهان مى بينيد كه حق همچون طوفان مى آيد و باطل را خرد و خمير مى كند و به دور مى افكند ببينيد قرآن در جنگ حق و باطل چقدر خوش بينانه نگاه مى كند , مى گويد : اين نمود باطل شما را نترساند , اين فراگيرى باطل شما را مأيوس نكند , زيرا سرانجام حق پيروز است ! حق هميشه پيروز بوده است : وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض ( 1 ) . در طول تاريخ هميشه حق و باطل با يكديگر در حال جنگ بوده اند ولى قرآن وعده پيروزى نهائى حق بر باطل را مى دهد , آن چنان كه هميشه نشانه اى از باطل باقى نماند و اين را سرنوشت نهائى تاريخ مى داند لذا توصيه مى كند ايمان داشته باشيد و غصه هيچ چيز را نخوريد , و لا تهنوا و لا تحزنوا ( 2 ) , ايمان داشته باشيد كه برترى مال شماست , از كمى خودتان و از زيادى آنها بيم نداشته باشيد , از اسلحه و زور فراوانشان نترسيد , فقط مجهز به ايمان و حقيقت باشيد , مؤمن واقعى باشيد , انسان واقعى باشيد , اگر چنين شديد , پيروزى از آن شماست نكته ديگرى كه از اين آيه استفاده مى شود اين است كه اين حركت انقلابى برپايه نيروى حق و حق پرستى است , انقلابى است كه از نيروى حق برپا مى شود نه انقلابى كه بر پايه شكم باشد حق - 1 - سوره نور , آيه 55 . 2 - سوره آل عمران آيه 139 . 47 پرستان را به دليل حق پرستى نه شكم پرستى برمى انگيزيم يك عده خيال كرده اند كه چون قرآن حامى مستضعفين است , تزش اين است كه ما هميشه از گرسنه ها لشكر درست مى كنيم براى اينكه فقط شكمشان را سير كنيم , چنين نيست . قرآن مى گويد نهضت ما به سود مستضعفين است , حالا ممكن است قيام كنندگان از خود مستضعفين باشند يا از غير مستضعفين اتفاقا اگر مستضعف براى شكم مبارزه كند قرآن نمى پذيرد , اسلام چنين شخصى را رد مى كند : من كانت هجرته الى مال يصيبه او امرأة يصيبها فهجرته الى ما يهاجر اليه ( 1 ) . پيامبر مى گويد هر كس هجرت كند به طمع اينكه مالى به دست آورد يا زنى را اسير كند و بعد با او ازدواج نمايد , اسلام چنين هجرتى را قبول ندارد هر كس به سوى خدا و رسول هجرت مى كند بايد منتظر اجر و پاداش الهى باشد اسلام مى گويد ما مى رويم تا مستضعفين را نجات بدهيم نه اينكه فقط برويم كه شكمشان را سير كنيم . ما فوجى از ايمان و حق پرستى به حركت در مى آوريم , بل نقذف بالحق على الباطل ( 2 ) , يعنى از حق يك نيروى انقلابى مى سازيم , آن را بر باطل مى افكنيم . اين نيروى انقلابى است كه خودش را مثل 1 - اين حديث در جامع الصغير جلد 1 , صفحه 1 و منية المريد صفحه 27 به اين صورت آمده است : انما الاعمال بالنيات لكل امرى ما نوى فمن كانت هجرته الى الله و رسوله فهجرته الى الله و رسوله و من كانت هجرته الى دنيا يصيبها او امراه ينكحها فهجرته الى ما هاجر اليه . 2 - سوره انبياء آيه 18 . 48 گلوله به قلب دشمن مى زند (( بالحق )) يعنى با نيروى حق , با اهل حق , از حق گلوله اى مى سازيم و اين گلوله را محكم به مغز باطل مى زنيم تا مغزش متلاشى شود , پس ناگهان مى بينى كه باطل بر افتاد و چيزى هم نبود , فقط هيكلى بود كه از او مى ترسيدى فاذا هو زاهق ( 1 ) قرآن نمى گويد كه باطل بعدا زهوق پيدا مى كند , مى گويد باطل چيز زاهقى است , باطل اصلا رفتنى است . 5 - آيات سوره رعد : قرآن در آيه 17 اين سوره , حق و باطل را به صورت مثلى بسيار جالب و پرمعنى بيان داشته است : انزل من السماء ماء فسالت اودية بقدرها , خداوند از آسمان آبى فرو فرستاد , يعنى آب صاف و پر بركتى , در اثر ريزش اين باران بر كوهها و بلنديها , سيلى در واديها و رودخانه ها به اندازه ظرفيتشان به راه افتاد فاحتمل السيل زبدا رابيا ( 2 ) , پس اين سيل , كفى را روى خود حمل كرد و مما يوقدون عليه فى النار ابتغاء حلية او متاع زبد مثله ( 3 ) , همانگونه كه وقتى فلزى را روى آتش مى گدازند تا از آن زيور يا وسيله اى بسازند چنين كفى در سطح آن آشكار مى شود , مواد اصلى ته نشين شده و مواد زائد و بدرد نخور روى آن را مى گيرد كذلك يضرب الله الحق والباطل ( 4 ) . اين چنين خدا حق و باطل را مى زند . 1 - سوره انبياء , آيه 18 . 2 - سوره رعد , آيه 17 زبد يعنى كف رابى يعنى مرتفع , بالا آمده زبدا رابيا يعنى كفى كه روى آب را فرا گرفته است . 4 - 3 - سوره رعد , آيه 17 . 49 در اينجا بعضى از مفسرين گفته اند كه يعنى اين چنين خداوند حق و باطل را مثال مى زند , بعضى ديگر گفته اند اين چنين خداوند حق و باطل را به يكديگر مى زند , يعنى اين چنين ميان حق و باطل تصادم و برخورد واقع مى شود برخورد حق و باطل چيزى است نظير برخورد آب و كف . فاما الربد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الارض ( 1 ) . و اما كف مى رود و نيست و نابود مى شود و اما آنچه به مردم سود مى رساند در زمين باقى مى ماند به اصطلاح ادبى اينجا حكمى را معلق به صفتى كرده است , يعنى اين صفت علت آن حكم است نفرموده آب باقى مى ماند , فلز باقى مى ماند , بلكه مى فرمايد آنچه براى مردم نافع است از آن آب و فلز , به اعتبار نافع بودن باقى مى ماند , به دليل اينكه نافع است , خير است , سودمند است باقى مى ماند يعنى بقا , از آن نافع بودن و سودمندى است , بى سودها , بى خاصيتها , بى فايده ها حذف شدنى و از بين رفتنى و محكوم اند كذلك يضرب الله الامثال ( 2 ) , خدا مثلها را اين چنين بيان مى كند از اين مثال چند نكته جالب استفاده مى شود : الف : نمود داشتن باطل و اصيل بودن حق فاحتمل السيل زبدا رابيا ( 2 ) يعنى كف روى آب را مى گيرد و مى پوشاند , به طورى كه اگر آدم جاهلى بيايد نگاه كند و از ماهيت قضيه خبر نداشته باشد , كف خروشانى را مى بيند كه در حركت 2 - 1 - سوره رعد , آيه 17 . 50 است , و توجهى به آب باران كه زير اين كفهاست نمى كند , در حالى كه اين آب است كه چنين خروشان حركت مى كند نه كف , ولى چون كفها روى آب را گرفته اند چشم ظاهربين كه به اعماق واقعيات نفوذ نداشته باشد فقط كف را مى بيند باطل هم چنين است كه بر نيروى حق سوار مى شود و روى آن را مى پوشاند , بطورى كه اگر كسى ظاهر جامعه را ببيند و به اعماق آن نظر نيندازد همان قله هاى شامخ و افراد چشم پر كن را مى بيند مثلا اگر برگرديم به قرن سيزدهم در ايران , اول كسى كه چشممان به او مى افتد ناصرالدين شاه است و ممكن است فكر كنيم كه همه مردم همان طور بوده اند , در صورتى كه اگر همه مردم مثل ناصرالدين شاه بودند , اصلا امروز ايرانى وجود نداشت اگر همه مردم هارون الرشيد بودند و ماهيت هارون الرشيدى داشتند , محال بود جامعه اسلامى باقى بماند چون هارون الرشيد مظهر ظلم و تجاوز و دروغ و خدعه و شهوترانى و بى عفتى و ناپاكى بود آيا اگر همان وقت ما مى رفتيم به تمام روستاهاى كشور اسلامى , هر چه مى ديديم هارون الرشيد بود ؟ يعنى همه مردم را با روحيه و صفات هارون الرشيد مى ديديم ؟ هر كارگر و كشاورز صاحب حرفه و فن و بازرگان , يك هارون الرشيد بود ؟ يعنى همه به همديگر دروغ مى گفتند ؟ همه به همديگر خيانت مى كردند ؟ همه بى عفتى مى كردند , بى تقوا بودند ؟ هرگز اين طور نبوده است هارون الرشيد از صدقه سر آن اشخاص , از صداقت , امانت , درستى و حقيقت آنها زندگى مى كرد , حالا اگر هزار نفر هم هارون الرشيد و اطرافيانش بوده اند , اين نبايد معيار ما باشد كه شر 51 بر خير غلبه داشته است . شما اگر به همين مسيحيت تحريف شده نگاه كنيد و برويد در دهات و شهرها , آيا هر كشيشى را كه مى بينيد , آدم فاسد و كثيفى است ؟ والله ميان همين ها صدى هفتاد هشتادشان مردمى هستند با يك احساس ايمانى و تقوا و خلوص كه به نام مسيح و مريم چقدر راستى و تقوا و پاكى به مردم داده اند , تقصيرى هم ندارند , آنها به بهشت مى روند , كشيش آنها هم به بهشت مى رود , پس حساب روحانيت حاكم فاسد مسيحى و پاپها را بايد از اكثريت مبلغين و پيروان مسيح جدا كرد . آن چيزى كه ما مى بينيم همان زبدا رابيا و كف هاى روى آب است كه به چشم مى آيد ولى وقتى انسان وارد متن جامعه مى شود و كسانى را كه اساسا به چشم نمى آيند و در واقع جامعه را آنها مى چرخانند مى بيند , آنها را منطبق بر حق و همراه با راستى و صداقت مى يابد آن راننده اى كه با زحمت دائما از اين شهر به آن شهر مى رود و جان خودش را مى گذارد در اين راه تا روزى 150 يا 200 تومان بگيرد , يا آن كشاورزى كه دائما تلاش مى كند و زحمت مى كشد , آيا در وجود اينها شر بر خير غلبه دارد ؟ هرگز , اغلب اينها بر آن فطرت پاك اسلامى و انسانى خودشان باقى هستند اينهمه كارگرانى كه در كارخانه ها كار مى كنند وقتى آدم مى رود سراغ اينها اصلا تعجب مى كند كه با آن وضع چطور اينها به جامعه و دين خوشبين هستند و دغدغه دين و ايمانشان را دارند . پس اكثريت جامعه را انسانهائى تشكيل مى دهند كه صلاح آنها بر فسادشان غلبه دارد , اگر هم احيانا فسادى در آنها هست , فساد 52 ناشى از جهل است , از قصور است , نمى داند , تقصير هم ندارد , نادان است , اين را نمى شود آدم مقصر حساب كرد و جزء مفسدين و خراب كاران و منحرفين دانست به اين ترتيب حق و نظام حق اصيل است و مثل آب در زير جريان دارد و جامعه را به جلو مى برد , اما باطلها بر روى آن قرار مى گيرند و نمود پيدا مى كنند . ب : طفيلى بودن باطل و استقلال حق نكته ديگرى كه از اين مثال قرآنى استفاده مى شود اين است كه باطل به طفيل حق پيدا مى شود و با نيروى حق حركت مى كند , يعنى نيرو مال خودش نيست , نيرو اصالتا مال حق است و باطل با نيروى حق حركت مى كند . كفى كه روى آب هست , نيروى كف نيست كه او را حركت مى دهد اين نيروى آب است كه او را حركت مى دهد معاويه اگر پيدا مى شود و آن همه كارهاى باطل مى كند , آن نيروى اجتماعى را معاويه به وجود نياورده و ماهيت واقعى آن نيرو , معاويه اى نيست و جامعه در بطن خودش ماهيت معاويه اى ندارد ! باز هم پيغمبر است , باز هم ايمان است , باز هم معنويت است , ولى معاويه بر روى اين نيرو سوار شده است . يزيد هم كه امام حسين را كشت گفت : قتل الحسين بسيف جده ( 1 ) , يعنى حسين با شمشير جدش پيامبر كشته شد ! اين يك معناى درستى دارد يعنى از نيروى پيامبر استفاده كردند و او را كشتند , چون براى 1 - بحارالانوار , جلد 44 صفحه 298 . 53 تحريك مردم مى گفتند : يا خيل الله اركبى و بالجنة ابشرى ( 1 ) اى سواران الهى سوار شويد و بهشت بر شما بشارت باد . امام باقر عليه السلام فرمودند كه سى هزار نفر جمع شده بودند كه جد ما حضرت حسين عليه السلام را بكشند و كل يتقرب الى الله بدمه ( 2 ) و هر يك با كشتن او به خدا تقرب مى جستند , چون مى گفتند يزيد خليفه پيامبر است و حسين بن على بر او خروج كرده است , بايد با او جنگيد . باطل حق را با شمشير خود حق مى زند , پس باطل نيروى حق را به خدمت گرفته است اين همان نيروى حق است كه او از آن استفاده مى كند , مانند انگل كه از بدن و خون انسان تغذيه مى كند , ممكن است خيلى هم تغذيه بكند و خيلى هم چاق بشود , ولى انسان روز به روز لاغرتر و رنگش زردتر مى شود , حالت چشمهايش عوض مى گردد و كم قوه مى شود . قرآن مى گويد : وقتى كه سيل جريان پيدا كرد , آنكه حركت مى كند و نيرو دارد و هر چه را در برابرش قرار گيرد مى برد , آب است اما شما كف را مى بينيد كه حركت مى كند اگر آب نبود كف يك قدم هم نمى توانست برود , ولى به علت اينكه آب هست روى آب سوار مى شود و از نيروى آب استفاده مى كند هميشه در دنيا باطل از نيروى حق استفاده مى كند , مثلا راستى حق , و دروغ باطل است . 1 - ارشاد شيخ مفيد جلد 2 , صفحه 92 چاپ علمية اسلامية - بحارالانوار جلد 45 صفحه 391 . 2 - مقتل الحسين مقرم صفحه 6 به نقل از ابى بكر ابن العربى الاندلسى در عواصم صفحه 232 . 54 اگر در عالم راستى وجود نداشته باشد دروغ نمى تواند وجود داشته باشد , يعنى اگر در دنيا يك نفر وجود نداشته باشد كه راست بگويد و همه مردم دروغ بگويند ( پدر به پسر , پسر به پدر , زن به شوهر , شوهر به زن , رفيق به رفيق , شريك به شريك ) , دروغ نمى تواند كار خود را انجام دهد , زيرا هيچكس باور نمى كند امروز چرا دروغ مفيد است و گاه يك جائى بدرد آدم مى خورد ؟ چون در دنيا راستگو زياد است چون از خودش و از ديگران راست مى شنود و اگر دروغ بگويد طرف مقابل خيال مى كند راست است و فريب مى خورد يعنى اين دروغ نيروى خود را از راستى گرفته است , اگر راستى نبود كسى دنبال دروغ نمى رفت چون اين دروغ را راست مى پندارد , گولش را مى خورد والا اگر دروغ را دروغ بداند هيچ دنبالش نمى رود , ظلم هم همين است . اگر عدلى در دنيا وجود نداشته باشد امكان ندارد ظلم وجود داشته باشد اگر هيچكس به ديگرى اعتماد نكند و همه بخواهند از يكديگر بدزدند آن وقت ظالم ترين اشخاص هم نمى تواند چيزى بدزدد , زيرا او هم از وجدان , شرف , اعتماد و اطمينانى كه مردم به يكديگر دارند و رعايت انصاف و برادرى و برابرى را مى كنند سوء استفاده مى كند , چون اينها هستند كه اساس جامعه را حفظ مى كنند , او در كنار اينها مى تواند دزديش را بكند . اگر شما راديوهاى مختلف دنيا را گوش كنيد از هيچيك از اين راديوها نمى شنويد كه اسم زورگوئى را ببرد يا بگويد ما مى خواهيم ظلم كنيم يا منافع كشورهاى ديگر را بدزديم و غارت كنيم , بلكه همه 55 دم از صلح مى زنند , دم از آزادى مى زنند , دم از حقوق بشر مى زنند , در صورتى كه اكثر و شايد همه آنها دروغ مى گويند , يعنى آنها مى خواهند در پناه اين الفاظ زندگى كنند , در پناه آزادى , آزادى را مى كشند چنانكه گفته اند : (( اى آزادى بنام تو در دنيا چه جنايتها كه نشد )) اين معناى تغذيه باطل از حق است ناصرالدين شاه يا هارون الرشيد يا معاويه هم نيروى باطل خود را از نيروى حق مردم گرفته بودند وگرنه از خودشان نيروئى نداشتند . داستانى شنيدم كه ذكرش در اينجا مناسب است , يكى از علماى فارس آمده بود تهران , در مسافرخانه پولهايش را مى دزدند , او هم هيچكس را نمى شناخته و مانده بوده كه چه بكند , بفكرش مى رسد كه براى تهيه پول , فرمان اميرالمؤمنين به مالك اشتر را روى يك كاغذ اعلا با يك خط عالى بنويسد و به صدراعظم وقت هديه كند تا هم او را ارشاد كرده باشد و هم خود از گرفتارى رها شود . اين عالم محترم خيلى زحمت مى كشد و فرمان را مى نويسد و وقت مى گيرد و مى رود صدراعظم مى پرسد اين چيست ؟ مى گويد فرمان اميرالمؤمنين به مالك اشتر است صدراعظم تأملى مى كند و بعد مشغول كارهاى خودش مى شود , اين آقا مدتى مى نشيند و بعد مى خواهد برود , صدراعظم مى گويد نه , شما بنشينيد , اين مرد محترم باز مى نشيند مردم مى آيند و مى روندآخر وقت مى شود , بلند مى شود برود , مى گويد نه آقا شما بفرمائيد همه مى روند غير از نوكرها , باز مى خواهد برود مى گويد نه شما بنشينيد من با شما كار دارم به فراش مى گويد درب را ببند هيچكس نيايد به اين عالم مى گويد بيا جلو , 56 وقتى پهلوى او نشست مى گويد اين را براى چه نوشتى ؟ مى گويد چون شما صدراعظم هستيد فكر كردم اگر بخواهم به شما خدمتى بكنم هيچ چيز بهتر از اين نمى شود كه فرمان اميرالمؤمنين را كه دستور حكومت است و موازين اسلامى حكومت است براى شما بنويسم صدراعظم مى گويد بيا جلو و يواشكى از او مى پرسد آيا خود على به اين عمل كرد يا نه ؟ عالم مى گويد بله عمل كرد مى گويد خودش كه عمل كرد جز شكست چه نتيجه اى گرفت ؟ چه چيزى نصيبش شد كه حالا تو اين را آورده اى كه من عمل كنم ؟ آن مرد عالم گفت تو چرا اين سؤال را جلوى مردم از من نپرسيدى و صبر كردى تا همه مردم رفتند ؟ حتى نوكرها را بيرون كردى و من را آوردى نزديك و يواشكى پرسيدى ؟ از چه كسى مى ترسى ؟ از اين مردم مى ترسى ؟ تو از چه چيز مردم مى ترسى ؟ غير از همين على است كه در فكر مردم تأثير كرده , الان معاويه كجاست ؟ معاويه اى كه مثل تو عمل مى كرد كجاست , تو خودت هم مجبورى به معاويه لعنت كنى پس على شكست نخورده , باز هم امروز منطق على است كه طرفدار دارد , باز هم حق پيروز است . اين يك مثل بود ولى بيانگر واقعيت است . خطبه 51 (( نهج البلاغه )) استفاده باطل از حق را به خوبى نشان مى دهد حضرت على عليه السلام در اين خطبه مى فرمايد : انما بدء وقوع الفتن اهواء تتبع ( 1 ) همانا آغاز فتنه ها و نابسامانيها هواهاى نفسانى است كه متتبع واقع مى شوند يعنى انسانهائى تحت تأثير هواهاى نفسانى خودشان قرار مى گيرند و بعد به جاى اينكه خدا را پرستش 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 50 صفحه 137 . 57 كنند هواهاى نفسانى را پرستش مى كنند و دنبال خواسته هايشان مى روند ! و احكام تبتدع و بعد احكامى است كه بدعت گزارده مى شوند , يعنى كسى كه مى خواهد دنبال هواى نفسش برود از چه استفاده مى كند ؟ از نيروى حق , بدعتى را در لباس دين وارد مى كند , چون مى داند نيرو از آن دين و مذهب است اگر بگويد من چنين حرفى مى زنم كسى حرفش را قبول نمى كند , لذا شروع مى كند چيزى را بنام دين بيان كردن و مى گويد فلان آيه قرآن اين مطلب را بيان كرده است و مقصودش اين است , يا حديثى جعل مى كند كه پيامبر چنين فرمود , امام جعفر صادق چنين فرمود , يعنى از نيروى قرآن و پيغمبر و امام استفاده مى كند و روى چيزى كه حقيقت نيست مارك حقيقت مى زند . يخالف فيها كتاب الله و كتاب خدا در آن احكام مورد مخالفت قرار مى گيرد . و يتولى عليها رجال رجالا على غير دين الله ( 2 ) آن وقت افرادى با هم متحد و متفق مى شوند و حزب و جمعيتى تشكيل مى دهند ولى به غير دين خدا , براساس همان بدعت ( 3 ) , و به عنوان دفاع از اين بدعت 2 - 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 50 صفحه 137 . 3 - در اينجا بدعت , بدعت در دين است نه مطلق نوآورى بدعت در دين , يعنى چيزى را كه جزء سنت نيست , جزء سنت وانمود كردن و چيزهائى را كه جزء دين نيست , جزء دين و سنت قلمداد كردن اين بدعت و نوآورى در دين حرام و محكوم است , مثل عمل ابوهريره كه وقتى حاكم مكه بود , مرد بيچاره اى پياز از عكه آورده بود كه در مكه بفروشد اما كسى از او 58 آن را به صورت دين بين مردم تبليغ مى كنند . بعد حضرت فلسفه مطلب را ذكر مى كند و چه عالى مى فرمايد : فلو ان الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف على المرتادين ( 1 ) , پس اگر باطل از امتزاج و آميختگى با حق جدا باشد و با حق مخلوط نباشد , مردم حقجو منحرف نمى شوند , چون اغلب مردم , (( مرتاد )) ياحق گرا هستند ( 2 ) , ولى مى آيند حق را با باطل مخلوط و ممزوج مى كنند و امر بر مردم مشتبه مى شود , يعنى مردم حق را با باطل اشتباه مى گيرند و باطل را با مارك حق مى خرند اگر باطل از حق جدا شود و با آن در نياميزد بر مرتادان و طالبان حق مخفى نمى ماند , چون اكثريت مردم طالب حق هستند نه طالب باطل و لو ان الحق خلص من لبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندين ( 3 ) , و اگر حق از پوشش باطل جدا شد و آزاد گرديد زبان بدخواهان از آن قطع مى گردد , چون اگر حق و باطل مخلوط شوند عده اى آن را حق محض مى بينند بعد به > نخريده بود و نزديك بود خراب شود , دست به دامان ابوهريره شد كه چكار كنم , ورشكست مى شوم ابوهريره روز جمعه بالاى منبر رفت و گفت : سعت من حبيبى رسول الله من اكل بصل عكة بمكة و جبت له الجنة , يعنى هر كس پياز عكه را در مكه بخورد بهشت بر او واجب مى شود ! مردم هم مثل مور و ملخ ريختند و تمام پيازهايش را خريدند كسى حق اين طور نوآورى را ندارد . 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 50 صفحه 137 . 2 - مرتاد , به همان معنى حنيف است كه در قرآن آمده است . 3 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 50 صفحه 1376 . 59 آثارش نگاه مى كنند مى بينند آثار بد دارد معاندها زبانشان دراز مى شود كه اين دين و مذهب شما هم خراب از آب درآمد , ديگر نمى دانند كه اين خرابيها و آثار سوء مال باطل است نه مال حق ! حق هرگز طورى رفتار نمى كند كه زبان معاندين بر او دراز شود . سرگذشت معاويه بيانگر اين حقيقت است چه شد كه معاويه توانست پست خلافت را اشغال كند ؟ با نيروى حق , با نيروى مردم مرتاد , حق طلب , حنيف و حقيقتجو كه تازه با اسلام آشنا شده بودند و دلشان براى اسلام مى طپد وقتى عثمان بر اثر انحرافهايش در خطر كشته شدن بود , معاويه هيچ كمكى براى او نفرستاد براى اينكه او با عثمان كار نداشت , او دنبال رياست خودش بود فكرهايش را كرد , ديد اگر عثمان كشته بشود مرده عثمان بيشتر به نفع اوست تا زنده او , لذا جاسوسهايش را فرستاد تا لباس خون آلودى , انگشت بريده اى از عثمان براى او ببرند وقتى اينها را آوردند فورا پيرامن عثمان را بر سر دروازه شام يا مسجد جامع دمشق آويزان كرد و رفت بالاى منبر شروع كرد به اشك تمساح ريختن كه ايهاالناس خليفه مظلوم پيامبر را كشتند , اين هم پيراهن خون آلود او , صداى غريو گريه مردم بلند شد . معاويه روزها از اين مردم اشك گرفت و از مظلوميت خليفه پيامبر سخن گفت و اين آيه را مى خواند : و من قتل مظلوما فقد لوليه سلطانا فلا يسرف فى القتل انه كان منصورا ( 1 ) , و كسى كه مظلوم كشته شود ما براى ولى او حق قصاص قرار داديم , اما نبايد در 1 - سوره اسراء , آيه 33 . 60 كشتار زياده روى كند و همانا او پيروز است حال اى مردم شما مى گوئيد ما در مقابل اين جنايت بزرگ كه بر اسلام وارد شد , سكوت كنيم ؟ مردم هم گفتند نه , نه , ما با جان و دل حاضريم جهاد كنيم آن وقت مردم را جمع كرد و به جنگ با على عليه السلام آمد پس معاويه از خودش نيروئى نداشت , از نيروى پيغمبر استفاده كرد , از نيروى قرآن استفاده كرد بعد معاويه , زيادبن ابيه , يك جلاد خونريز را براى مردم مى فرستد , آن وقت مردم چه مى گويند ؟ مى گويند اينهم اسلام , اينهم دين , ببين حاكم اسلامى چه مى كند ؟ آن وقت زبان معاندين دراز مى شود سپس امام عليه السلام مى فرمايد : و لكن يؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان ! و ليكن از حق قسمتى و از باطل قسمتى گرفته مى شود و مخلوط مى شوند يعنى يك مشت از حق و يك مشت از باطل را با يكديگر مخلوط مى كنند و به خورد مردم مى دهند مانند كسى كه در گندم مقدارى ارزن قاطى مى كند و به نام گندم به مردم مى فروشد ! مردم وقتى شب آن را خوردند فردا اثرش را مى بينند و مى فهمند آنچه ديشب خورده اند نان گندم نبوده است فهنا لك يستولى الشيطان على اوليائه و ينجوا الذين سبقت لهم من الله الحسنى ( 2 ) , در اينجاست كه شيطان بر دوستان خودش مسلط مى شود يعنى ابزار شيطان هم حق است , حق مخلوط شده با باطل , حقى كه لباس باطل پوشيده است اين همان معنائى است كه از آيه استفاده مى شود كه باطل از حق تغذيه مى كند , خودش نيرو ندارد , از آن نيرو 1 و 2 - نهج البلاغه فيض الاسلام , خطبه 50 , صفحه 137 . 61 مى گيرد . آب اگر وجود نداشت كف دو قدم هم نمى توانست برود اينكه مى بينيد باطل حركتى دارد از اينجاست كه بر دوش حق سوار مى شود ببينيد قرآن چگونه باطل را پوچ و بى ارزش نشان مى دهد ! غلبه ظاهرى باطل و پيروزى نهائى حق باطل از ديد سطحى و حسى نه ديد تحليلى و تعقلى , حركت و جولان دارد مثلا يك بچه را در نظر بگيريد كه در عمرش سيل نديده و نمى داند سيل چيست و از كجا پيدا مى شود و چگونه مى آيد اين بچه وقتى سيل را مى بيند , درياى كف را مى بيند كه در حركت است , اصلا او خيال نمى كند كه جز كف هم چيزى وجود دارد ! يعنى غلبه ظاهرى گسترده و فراگيرنده از باطل است , اما در نهايت به مغلوبيت آن مى انجامد . قرآن مى گويد ديدتان را وسيع كنيد , در شناخت جامعه اين قدر به ظاهر حكم نكنيد اگر تاريخ صدسال پيش را خواستيد بررسى كنيد نرويد سراغ ناصرالدين شاه با آن عشق بازيها و عياشيها و ظلم ها و بگوئيد يك قرن قبل اوضاع آنطور بوده است اين را شما سمبل شناخت همه مردم نگيريد , ناصرالدين شاه را شما آئينه تمام نماى مردم ندانيد . اگر اين طور باشد , فتواى ميرزاى شيرازى در تحريم تنباكو و آثار عظيم آن را چگونه توجيه مى كنيد ؟ وقتى كه ناصرالدين شاه با آن صدر اعظمش از غفلت و بى خبرى مردم استفاده مى كنند و امتيازاتى به خارجيان مى دهند , يك عده روحانيون آگاه در پايتخت و شهرهاى 62 ديگر متوجه مى شوند و داد و فرياد راه مى اندازند و مردم را متوجه مى كنند تا از سامرا فتواى معروف ميرزاى شيرازى يك مرتبه به ايران مى رسد و همچون بمبى منفجر مى شود و مردم بر عليه ناصرالدين شاه و دادن امتياز تنباكو به شركتهاى خارجى قيام مى كنند اين نشان مى دهد كه در عمق باطل ايمانى حكمفرما بوده است يك حقيقتى حكمفرما بوده است زنهاى آن زمان كه با پوشيه بودند و به زحمت بيرون مى آمدند , مثل جنگهاى صدر اسلام آمدند و مردها را تشويق كردند كه بجنگيد وگرنه حق نداريد به خانه بيائيد و ما شما را در بستر نمى پذيريم اين حكايت مى كند كه ناصرالدين شاه سمبل زمان خويش نيست درست است كه مردم ناآگاه بودند ولى ناآگاه بودن غير از شرير بودن است , مردم را ناآگاه نگه مى داشتند , نه آنكه انسانها همه شرير و فاسد بودند حالا برويم صد سال جلوتر , نادر شاه را مى بينيم كه از كله ها مناره مى ساخت آيا مى شود نادر شاه را معيار آن زمان قرار دهيم ؟ از نظر قرآن , نه , اينگونه شخصيتها كه در تاريخ نمود دارند , كف هاى روى آب هستند , آنها را معيار قضاوت قرار ندهيد اگر همه مردم شرارت نادر شاه را داشتند اصلا آن جامعه متلاشى مى شد . قرآن مى گويد : اگر همه مردم اين قدر شرير و فاسد و ظالم و دروغگو بودند آن جامعه را هلاك مى كرديم , چنين جامعه اى محال است وجود داشته باشد , اصلا قابل دوام نيست و فورا هلاك مى شود اينكه قرآن هلاك اقوام گذشته را بيان مى كند براى چيست ؟ مى گويد : قبل از شما اقوامى بودند كه وقتى اكثريت مردم آن اقوام بد شدند , 63 ريشه آنها را كنديم پس اگر جامعه دوام دارد بدانيد كه اكثريت مردم فاسد نيستند , بلكه اقليتى فاسدند كه آنها هم كفهاى روى آب اند . باطل به صورت موقت , به صورت يك جولان و به صورت يك نمود است و زود هم از بين مى رود احاديثى داريم كه حكم ضرب المثل را پيدا كرده , مى گويد : للحق دولة و للباطل جولة حق دولت باقى دارد , اما باطل را جولانى است و يك نمود است و زود تمام مى شود يا : للباطل جولة ثم يضمحل , باطل را جولانى است و بعد مضمحل و نابود مى شود ! ولى حق جريان دارد و ادامه و بقا دارد ضمنا در اينجا معلوم شد كه باطل از حق پيدا مى شود , همين طور كه كف از آب پيدا مى شود و همان طور كه سايه از شخص پديد مى آيد معلوم است كه اگر حقى نبود باطلى هم نبود , چرا كه باطل مى خواهد با نام حق و در سايه حق و در پرتو حق زندگى كند . حق مانند آبى است كه وقتى مسير خودش را طى مى كند , در بستر خويش با يك آلودگيهائى روبرو مى شود و زباله هائى را هم با خود مى برد , بعد , اين زباله ها را به اين طرف و آن طرف مى زند و در نتيجه كفهاى كثيفى به وجود مى آيد اين , لازمه طبيعى حركت و جريان آب است . 64
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 23:30 توسط
|
مطالب جغرافیایی وسوالات کتب راهنمایی ومطالب گوناگون دیگر